سلطان محمد مطربي سمرقندي

406

تذكرة الشعراء ( فارسي )

ور ز كوهى طلب كنم سنگى * سنگ « 1 » ناياب همچو زر گردد ور به دوزخ شوم پى آتش * آتش از يخ فسرده‌تر گردد اين‌چنين حالهاش پيش آيد * هركه را روزگار برگردد به همه‌حال شكر بايد كرد * كه مبادا از اين بتر گردد ملّا طالعى روزى قصيده‌اى در مدح يكى از ارباب جاه گفته گذرانيده ، چون موصول به صله گشته ، به شادمانى تمام آن معدود را در كيسه انداخته ، به خانه آمده ، اتفاقا كيسه [ را ] شكاف بوده ، همهء درهم در راه ريخته ، ملّا درهم شده ، بار ديگر ، قصد مدّاحى يكى از اركان دولت نموده ، قصيده‌اى گفته گذرانيده ، جايزهء قصيدهء ملّا دستار پربهايى داده‌اند . ملّا دستار را گرفته ، به خانه مىآمد ، به يك ناگاه وضوى ملّا تنگى كرده ، دستار را بر زمين گذاشته ، به نقض وضو مقيّد شده ، چون فارغ گشته ، ملّا دستار را همانجا فراموش گذاشته ، به خانه رفته ، چون شب گذشته ، فردا روز به خاطر ملّا رسيده . امثال اين نوع حكايات در بىطالعى او بسيار مىگويند . آرى اين طايفه را در تحصيل دنيا بىطالعى ، ظهور تمام دارد . مخدومى حسن خواجه‌نثارى ، به فقير مىگفتند كه : من كه قياس به ساير اولاد خواجه بهاء الدين نقشبند - قدّس سرّه - مفلس‌ترم ، به واسطهء آن است كه شاعرم . چون سوق كلام مفضى به بىطالعى اين طايفه شد ، مناسب نمود حكايتى چند در اين باب ايراد نمودن . حكايت : در كتاب انيس العشّاق ، شهريار با زيب و زين ، ميرزا سلطان حسين - برّد اللّه مضجعه - نوشته‌اند كه : عبد اللّه نيشابورى از خوش‌طبعان بود و به واسطهء ضعف طالع غريب حيران مىنمود ، منظورى داشت و دائم الاوقات از او مهجور بود . اتّفاقا روزى آن نازنين به او گفته : اى عبد اللّه ! فلان روز كاشانهء تو را از پرتو خورشيد جمال خود منوّر مىسازم ،

--> ( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( سنگى ) .