سلطان محمد مطربي سمرقندي
391
تذكرة الشعراء ( فارسي )
دارد . در كسوت فقيرى و نامرادى ، تعيّش مىنمايد و به آشنايى اهل عالم التفات نمىفرمايد . قطعه : آشنايى خلق دردسر است * معتكف باش تا ندانندت گرد هردر مگرد بهر طمع * ورنه چون سگ ز در برانندت گر شوى گوشهگير چون ابرو * بر سر ديدهها نشانندت با وجودى كه به سنّ شيخوخه رسيده ، هنوز بوستان طبع را از رشحات سحاب معانى ، نضارت مىدهد و صاحب ديوان است و اين دو غزل از گفتار اوست : غزل : غنچه بازآمد و مشاطهء بستان گل شد * شانهء طُرّهء شمشاد پر بلبل شد نرگس مست تو تا در چمن عيش نشست * لاله آمد قدح مجلس و ساقى گل شد خال را روى تو در طُرّه نهان كرد ز ناز * نافهء غاليه در سلسلهء سنبل شد سنبل زلف تو را ديدم و بگشاد دلم * گرهى بود مر او را به سر كاكل شد ذوق آن عارض و لب برد ز خود « حاضر » را * باعث مستى اين بىسروپا گل مُل شد [ غزل ديگر : ] شمع سبزى كه به سر آتش سودا زده است * سرو نازى است كه بر سر گل رعنا زده است بهر عشرتگه سلطان غم اوست مرا * لاله هرخيمه كه بر دامن صحرا زده است گشتهام زنده به جانبخشى عيسىنفسى * كه لب او دَم از اعجاز مسيحا زده است نيست هرسو علم لاله به صحراى دلم * شعلهء آتش عشق است كه سرما زده است كرده « حاضر » هوس خاك كف آن پا را * بنده را بين كه كجا دست تمنّا زده است و اين دو مطلع را نيز ، به غايت نيكو گفته است : مطلع : مراقب تا سرم پيرانه دور از دلربايى شد * گريبان چاك از دست غمش كردم عصايى شد * * * پارهپاره ماند در گوش دل بىحاصلم * تا نگردم گرد كويش ، جمع كى گردد دلم