سلطان محمد مطربي سمرقندي

309

تذكرة الشعراء ( فارسي )

اشتر گفت : اى برادر ! كم اين فضول گير كه راه نزديك و آبادانى دور . اگر كاروانى بگذرد و آواز تو بشنود ، از اين حكايت در بار افتى و از راه عراق و اصفهان ملول مانى . من با تو گفتم ، ديگر تو دانى ! فرد : آن‌كس كه گوش سوى حديثت نمىكند * زنهار از نصيحت او دركشى زبان در حال كه خر ، آواز بركشيد ، نهيقش به گوش كاروانى رسيد كه خر ايشان ، در زير بار مانده بود ، آمدند خر و شتر را گرفتند و پالان برنهادند و در زير بار كشيدند : چو بيند مسافر خر بىكرى * رود از ره مرو سوى هرى چون قدرى راه برفتند ، خر بايستاد ، هرچند جهد كردند قطعا نرفت . درازگوش را گرفته ، بر سر بار اشتر نهادند ، چون بر بلندى رسيدند ، شتر بايستاد ، خر گفت : چرا نمىروى ؟ گفت : مىخواهم رقصى كنم ! گفت : اى نادان ! چه جاى رقص است ، برو كه راه دراز در پيش است ، اشتر گفت : مرا ذوق و حالتى پيدا شده است ! خر گفت : از چه موجب ؟ گفت : از آن آواز خوش و نغمهء دلكش تو كه در مرغزار شنيده‌ام ! اين بگفت و خود را در رقص آورد ، خر بيفتاد و گردنش بشكست . « 1 » نظم : بشنو نصيحتى ز من اى مرد كاردان * گر عاقلى ز صحبت ابله ، نفور باش نادان بسان ديگ سياه است اى اخى * تا جامه‌ات سيه نشود ، زو به دور باش آخر الامر ، درعى به جانب هند رفته و اين مطلع به دو منسوب است : مطلع : خوش آن عاشق كه او معشوق عاشق‌پرورى دارد * تو با او تيغ كين دارى و او با تو سرى دارد

--> ( 1 ) . تمثيل مثل ، انجوى شيرازى ، 1 / 278 .