سلطان محمد مطربي سمرقندي

304

تذكرة الشعراء ( فارسي )

بيت : داعى به خدمت آمد و اقبال درنيافت * بوسيد آستان و دعا گفت ، بازگشت حكايت : آورده‌اند كه شخصى از جور زن ، بگريخت و مدّت مديد ، قطع مسافت نمود تا به كوه قاف رسيد ؛ ابليس در عقب او بود . صباحى او را ديد كه شبگير ، به تعجيل ، مىكند ! پرسيد كه كجا مىروى ؟ گفت : از دست زن مىگريزم ! طپانچهء محكمى بر قفايش زد و گفت : اى بريده‌پاى ، سالهاست كه مىگريزى و هنوز اينجا رسيده‌اى ! بيت : از جور زن كسى كه بخواهد گريختن * اندك مسافتى بود از قاف تا به قاف