سلطان محمد مطربي سمرقندي

265

تذكرة الشعراء ( فارسي )

مجرّدى به حقيقت عظيم سلطنتى است * مخواه زن ، تن آزاد خويش برده مساز براى يكدمه عشرت كه خاك بر سر او * اسير زن ، نتوان بود سالهاى دراز هرگز تأهل اختيار نكرده ، در وادى تجرّد ، تعيّش مىنمود و به مدلول حديث صحيح : « سافروا تصحّوا و تغنموا » « 1 » طريق مسافرت را ، اختيار نموده ، سير بلاد و امصار مىنموده و با شعرا و فضلا پيش آمده صحبتهاى نيك مىداشت و در هرولايتى ، زياده بر سه ماه توقف نمىنمود . خالى از همّتى نبود . به ارباب شعر اختلاطش نيكو و رعايتش دلجو بود . در تاريخ سنهء ثلاث و ثمانين و تسعمأة [ 983 ] در ولايت بلخ ، در سراى قل بابا كوكلتاش ، به صحبتش رسيدم ؛ پرسيد كه چه مىخوانى ؟ گفتم : اصفهانى ، گفت : از فنّ شعر هيچ مىدانى ؟ گفتم : به قدرى ، گفت : جواب شافى و خاطرخواهى گفتى ، زيرا كه از عبارت « به قدرى » به عمل معمّايى ، آرى حاصل مىشود . چون از « قد » الف اراده نموده ، با كلمهء « رى » اسمى ملاحظه كرده شود . بعد از آن احترامم نموده گفت : من خاك پاى شعرايم ، زيرا كه اين طايفه ، بلبلان بوستان‌سراى كبريااند ؛ غرض من از سيّاحى اطراف و اكناف عالم جز دريافت صحبت اين طايفه ، چيز ديگر نيست . بعد از آنكه فوايد و شرايط سفر را ، بيان كرد ، اين غزل و مقطع كه نتيجهء ذهن وقّاد اوست ، لطف نمود و اين غزل و مقطع از گفتار دلپذير اوست : غزل : تخم وفا به مزرع دل گرچه كاشتيم * يك جو ، ز مهر لاله‌رخان برنداشتيم دل خواستيم جمع شود يك نفس نشد * او را دگر به حال پريشان گذاشتيم كرديم نقد عمر نثار قدوم تو * چيزى چو در بساط ، به‌جز اين نداشتيم هرگز نشد سپهر بداختر به كام ما * هرچند ما توجه خاطر گماشتيم « جانى » شهيد عشق شديم وز پيرهن * بر خاك خويشتن ، علمى برفراشتيم

--> ( 1 ) . در احاديث آمده است : « سافروا تصحّوا و تغنموا » و يا : « سافروا تصحّوا ، سافروا تغنموا » و يا : « سافروا تصحّوا و جاهدوا تغنموا و حجّوا تستغنوا » ( المحاسن ، ص 345 ؛ بحار الانوار ، 62 / 267 ، باب 87 ، ح 46 ) .