سلطان محمد مطربي سمرقندي
213
تذكرة الشعراء ( فارسي )
نسيم خُلق خوشت ، بر جماد اگر گذرد * كند بسان نبات آرزوى نشوونما ز شرم بخشش دست تو روز و شب از موج * كند فغان و زند سر به سنگها دريا به روز معركه يك مفردى است از خيلت * سوار مهر كه بسته نطاق از جوزا گداز مطبخ جودت چنان توانگر شد * كه فرق مى نتوان كرد ، شاه را ز گدا به نقره خنگ فلك بست ، چرخ زين از مهر * كه در ركاب جلالش ، روان درآرى پا كشند تَنگ مرصّع مُجرهاش و آنگه * ز ماه بدر بر او بست طبل باز طلا بود ز فيض تو همواره در دماغ چنين * هواى نطق كه مدح تو را كند انشا بزرگوار كريما ، جهانپناه شها * بر آستان تو عرضى است مىكنم املا كه مدتى است ، ز جور سپهر آينهگون * نكرده طوطى طبعم ، به هيچگونه نوا ز سير انجم و از جور چرخ كجرفتار * نصيب من همه رنج است و محنت است و عنا گناهم اينكه شدم پاى بسته همچو زبان * نگشته چون سخن خويشتن جهانپيما كه پايمال نمىگشت ، خاك اگر بودى * به هرديار مسافر بسان باد صبا هزار شكر كه اكنون به يمن دولت تو * مرا زبان به مديح تو شد چنين گويا گمان نبود مرا كز محيط خاطر من * چنين دُرى به دَرآيد چو لؤلؤ لالا به دولت تو مرا اين خيال روى نمود * و گرنه مدحت تو از كجا و من ز كجا كه روشن است به نزد خرد كه هيچ گهى * نداشت شبپره بر آفتاب حدّ ثنا چو گشت غُرّهء اين نظم در مديح تو نو * سزد كه غِرّه شوم زين قصيدهء غَرّا خمش كنم كه به پايان نمىرسد اين حرف * همين قصيده بر احوال من بس است گوا خدا گواست كه بر خويش كردهام واجب * دعاى جان تو بعد از اداى فرض خدا ز حد گذشت « امينى » سخن زمان دعاست * از آنكه طور دعا هست سنّت شعرا هميشه تا پى هرنصرت است ، فتح و ظفر * تو را ملازم هرنصرتى ، ظفر بادا مدام ورد زبان باد خلق عالم را * دعاى جان تو چون جمله خلق راست دعا مخفى نماند كه هرچند كه ايطاء جلى ، از جملهء عيوب معتبرهء قوافى است و ناظم آن را در اين قصيده بسيار جا ، الزام نموده ، اما بسيار خوب واقع شده .