سلطان محمد مطربي سمرقندي

202

تذكرة الشعراء ( فارسي )

و ناظم آن را در اين غزل ملتزم گرديده ، اما به غايت گفتارش خوب واقع شده و اين غزل نوّاب ابو الخير سلطان را كه مطلع : تا خرامد ساقى گلرخ ، سوى بزم وصال * لالهء خونين‌كفن ، گرديد پاىانداز آل چنين تتبّع نموده : تتبّع : چون تو را بر خرمن گل ، زلف مشكين گشت دال * برنمىآرد بنفشه ، سر به بالا ز انفعال خط به رخسار گلش ، دست قضا تحرير كرد * نقطه‌ها بر مصحف رخسار او افتاد خال بر كنار چشم او بالاى مژگان خال نيست * آهوان چشم او را ، چرخ دارد زير بال نافه در چين نيست از سوداى زلف او به چين * بر زمين بنهاده ناف خويش را مشكين غزال خشك مانند قلم گرديدم و صد پيچ‌وتاب * دارد از سوداى زلفش رشتهء جانم چو نال ز آب چشم « افضلى » مثل تو خوبان را كجاست * لاله و گل غنچه و نرگس ، به بستان جمال و له ايضا : به دل از بس‌كه مىكردم خيال آن جمال امشب * دل از شمع جمالش گشت فانوس خيال امشب شخصى جناب مير را به نشانه پرسيده ، يكى از ظرفا تعداد وضع مير را چنين كرده كه كتاب گران‌سنگى به وزن نيم‌من در بغل كرده و قلم‌تراشى به وزن چهاريك در سر خليده و قلمهاى متعدده هريك به وزن نيم چهاريك بر اطراف طاقى چيده و فش مشوّش و شى ، در بن گوش نهاده و درّه بزرگى در ميان استوار كرده و دامن خود را برزده و كيسه و مقراضى و چقماقى و نمكدانى و درفشى و جوالدوزى و كاردهاى كثير از طويل و قصير ،