سلطان محمد مطربي سمرقندي

186

تذكرة الشعراء ( فارسي )

هركس به مقصدى و خوش آن را كه همچو من * ليس له سوالك مقصود و مقصدا صوفى اگر ز جام تو يك جرعه‌اى چشد * رهن شرابخانه كند خرقه و ردا بنماى روى خويش كه دردم ز حد گذشت * يا من بدا جمالك فى كل ما بدا بهر فداى تو چه بود جان « مطربى » * بادا هزار جان مقدس تو را فدا استحسان نموده فرمودند كه شعرا را قاعده‌اى است كه در اوايل حال حلواى شاعرى مىدهند ، اگر حلواى شاعرى ، به يارى « 1 » شعر را ، از اين شيرين‌تر خواهى گفت . فقير گفتم : اگر از ملازمان شما حلواى شاعرى بخورم ، از آن شيرين‌تر خواهم گفت . حضرت ايشان ، لب شيرين كرده گفتند كه : به اين شيرين‌گويى تو بر ما واجب شد كه به جهت تو حلواى شاعرى بيارم . برخاسته متوجه گنجينه‌خانه شدند و به اندك فرصتى مقدار چهار يك حلواى گرم پسته مغزين در كاغذى پيچيده آوردند و فرمودند كه : اينك حلواى شاعرى ما و به دست شريف خود ، در بغل من انداختند . بعضى از حضّار مجلس تعجّب نمودند ، گفتند كه ما دو شبانه‌روز است كه به همراهى ايشان از ده‌بيد آمده‌ايم و لحظه‌اى از حضور ايشان غايب نبوده‌ايم ، حلواى گرم از كجا پيدا مىشود و سخن را مؤكد به قسم گردانيدند كه كسى نيز ، به طريق نياز از براى ايشان ، در اين فرصت حلوا نياورده و مولانا هاشم ولد مولانا خواجهء كلان تخته را ، از مشاهدهء اين صورت كيفيت حاصل شده ، بر خاك مىغلطيد و بيقرارى مىنمود . آرى صدور اين امور از اولياى خدا بديع نيست ، زيرا كه مزاياى قلوب ايشان ، به صيقل صدق و صفا پذيرفته و به واسطهء صدق و صفا ، تير دعا ، به هدف مدّعا مىرسد و مطالب و مقاصد ايشان از بارگاه كبريا ، در طرفة العين ، ميسّر

--> ( 1 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( به يارى ) .