محمدصادق دهلوي

مقدمه 20

كلمات الصادقين ( فارسي )

خدايا ! مرا همين فخر بسنده كه با نقصان گدائى و با ذلت بينوائى ترا بنده و مرا همين شرف بس بود كه تو با جلال خدائى و با كمال پادشاهى مرا خدائى 1 ! همانا اين مناجات يحيى قدس سره از مقام تفرقه اخبار مىكند كه در وى ذكر عبوديت خود و الوهيت حضرت مقدس ادا كرده . و اصلان 2 در مقام جمع از خود بىشعور باشند . ايشان را در اوان استغراق از عبوديت 3 كى ياد بود تا بدان افتخار كنند . عبدى و ربكم اين جمله اضافاتست و توحيد اسقاط اضافات : بيت 4 نكو گوئى نكو گفته 5 است در ذات * كه التوحيد اسقاط الاضافات كلمه 6 ظلومى و جهولى در روندهء 6 راه عشق لازمهء وجود است و علم و عدل 7 عرضى 8 تا به خود قايم است و در خود هايم . چون در غلبات سكر بمحبوب قايم شود و دروهايم عرضى هرآينه 9 در وى لازمى گردد بلكه محو شود . كلمه 7 من لم يتجرد عن الخلق لم يتفرد بالحق . سنت حضرت جلت با همه روندگان راه عشق اين [ 32 ] بوده است كه نخست ايشان را از ايشان مجرد كرده است پس ايشان را براى خود مفرد كرده 10 . كلمه 8 محبوب بر جمال خود و 11 بر حال عاشقان خود غيرت دارد . از آنست كه عاشقان را در قباب غيرت نهان دارد . اوليائى تحت قبابى 12 لا يعرفهم غيرى * ، چون غير وى مر ايشان را نشناسد ايشان هم مر غير او را نشناسند 13 . او بدان راضى است كه انوار ايشان بقباب 14 غيرت او محتجب بود و ايشان بدان راضى كه انوار عزت 15 او از كمال اشراق 16 محتجب باشد . كلمه 9 خود را از نظر خلق افكندن آسان است اما خود را از نظر خود افكندن دشوار است 17 . الملامة روضة العاشقين * چون زليخا رخت عزت 18 در روضهء ملامت برد و بكرده بر سر جمع اعتراف نمود جاه و جوانى بازيافت و با كمال كامرانى سوى 19 محبوب شتافت . كلمه 10 قومى را گمانست كه آن نقش كه در آئينه پديد است نقش آئينه است ، و نه چنان است . آئينه صفا دارد و آفتاب ضيا و صفا مشاكل است