محمدصادق دهلوي

مقدمه 13

كلمات الصادقين ( فارسي )

اهل صفه حاضر بودند . سخن در ملك‌الموت افتاد . فرمودند : دنيا بىمرگ حبهء نيرزد زيراكه الموت * جسر يوصل الحبيب الى الحبيب . آنگاه فرمود : اى درويشان ما را اينجا آورده‌اند و مدفن ما اينجاست و پس از چند روز سفر خواهيم كرد . بعد از آن شيخ على را فرمان شد كه [ 19 ] مثال بنويس تا قطب الدّين در دهلى رود كه خلافت و سجاده بوى داديم و دهلى مقام اوست و چون مثال تمام شد بر دست دعاگو دادند . اين فقير روى 1 به زمين آورد . خواجه فرمود 2 : نزديك‌تر بيا ! نزديك‌تر 3 شدم . دستار و كلاه بر سرم نهاد و عصاى 4 خواجه عثمان بدستم داد و خرقه در بر دعاگو كرد و مصحف و مصلا و نعلين بداد و گفت : امانتى است از رسول اللّه 5 اللّه عليه و سلم كه بخواجگان ما رسيده وى را روان بايد كرد 6 تا در ميان خواجگان فرداى 7 قيامت شرمنده نشوم . پس رخصت فرمود 8 . من در دهلى آمده سكونت گرفتم جملگى عالم از 9 صدور 10 و ائمه روى ارادت بدعاگو آوردند و چهل روز نگذشته بود كه آيندهء گفت : اى درويش خواجه بعد از تو 11 بيست روز در حيات بود بعد 12 از آن برحمت حق پيوست ، و كان ذلك فى سنهء ثلث و ثلاثين و ستمائة فى سادس رجب المرجب و قبر شيخ على 13 در حوالى روضهء متبركهء حضرت قطب الدّين است و در حيات نيز در جوار آن حضرت مىبوده . عرضه 14 مىدارد كاتب حروف كه در روايتى كه از دليل العارفين در واقعهء وفات خواجهء بزرگ قدس سره نقل افتاد [ 20 ] و در حكايتى كه از سير الاولياء * در بيان 15 نقل خواجه قطب الدّين قدس سره مذكور شد ، تناقضى 16 هست . چه از آنجا مفهوم مىشود كه واقعهء وفات خواجهء بزرگ 17 پيش از خواجه قطب الدّين بوقوع انجاميده و ازينجا بر خلاف آن ظاهر مىشود و جمع اين دو روايت با يكديگر از صورت امكان بيرون است و ليكن به اعتقاد بنده روايت دليل العارفين بوقوع نزديك تر است و موافق آن روايت 18 حكايتى از عزيزى شنوده و آن عزيز مىگفته 19 كه واقعهء وفات خواجه معين الدّين در سنهء سبع و عشرين و ستمائة 20 بوقوع آمده 21 ، و اللّه اعلم !