محمدصادق دهلوي
مقدمه 11
كلمات الصادقين ( فارسي )
و همهء اهل شهر رو به خدمت آن حضرت آوردند . بنا بر آن مشايخ شهر بر وى غيرت بردند و چون بريان او قوى 1 بود انديشه پيرامون خاطر قطب الاولياء نمىگذشت . ناگاه خواجهء بزرگ خواجه معين الحق و الدّين به جهت ضرورتى در دهلى تشريف آورد . شيخ الاسلام دهلى شيخ نجم الدّين صغرى * كه نهايت محبت و اخلاص با 2 خواجهء بزرگ داشته از قطب الاولياء پيش آن جناب اظهار رنجش نموده گفت : بختيار را بر ما گماشتهء ، او را منع نمىكنى خواجهء بزرگ گفت : منع كنم . چون منزلگاه خواجه قطب الدّين بقدوم شريف معين الاولياء رشك فردوس شد ، فرمود : بختيار هم بهيكبار اينچنين مشهور شدى كه خلق از دست تو شكايت كردن گرفت ! اين چه كردهء ؟ پنهان بعزلت بودن بهتر است ازينجا برخيز ، در اجمير بيا ، بنشين ، من پيش تو بايستم [ 16 ] خواجه قطب الاولياء عرضه داشت 3 كه بنده را چه ياراى 4 آنكه پيش خواجه توانم ايستاد فكيف كه بنشينم ! درين شهرت از بنده اختيارى نيست . بالجمله چون خواجهء بزرگ روانهء اجمير شد ، قطب الاولياء نيز همراه روان گشت و به جهت هجوم محبت اهل دهلى بخواجه قطب الدّين و بىآرامى اين قوم از جدائى آن جناب خواجهء بزرگ باز او را در دهلى گذاشته روانهء اجمير شد * و هنوز به آن محل شريف نرسيده بود كه خواجه قطب الدّين در دهلى از دار دنيا بعالم 5 عقبى روآورد . از سلطان المشايخ * قدس سره مرويست 6 كه روز عيدى بود ، خواجه از نمازگاه بازگشت . آنجا آمد كه روضهء متبركهء او در آنجاست . و آن محل صحرائى بود كه هيچ گنبدى 7 قريب آن نبوده ، خواجه آنجا بايستاد و گفت : ازين زمين بوى دلها مىآيد ، و صاحب آن زمين را طلبيد و آن زمين را از وى بخريد و پس از چند روز در آن مقام 8 شريف مدفون شد و سبب موت وى آن گفتهاند كه در خانقاه شيخ على سگزى كه هم خرقه خواجه است صحبت سماع و مجلس اكابر بوده ، قوال 9 اين بيت شيخ 10 احمد جام * را برخواند : بيت 11 كشتگان خنجر تسليم را [ 17 ] * هر زمان از غيب جانى 12 ديگرست