محمدصادق دهلوي
مقدمه 111
كلمات الصادقين ( فارسي )
پخته بودند [ 178 ] و تابها گرم بوده 1 . آمد و هر دو پاى بر آن نهاد و مدتى بايستاد و اصلا اثر سوختگى ظاهر نشد . از آن جمله آنست * كه روزى به پدر بزرگوار خود كه در ترقى ملك لوديان سعى داشت ، گفت : اى پدر توجه خاطر بگذار كه امثال سلطان و تو و من بودنى اين عالم نيستيم . همان سال رايات ظهير الدّين محمد بابر پادشاه به طرف هند نهضت نمود . سلطان ابراهيم بقتل آمد و ايشان وفات يافتند . از آن جمله آنست كه روزى گوسپندى در خانهاش بمرد . چون ازين معنى آگاهى يافت بر گوسپند مرده آمد و گفت : قم باذن اللّه * ! گوسپند زنده شد و برخاست . و گويند كه او را دخترى بود كه در بلدى از بلاد دور 2 نسبت وى واقع شده بود . به قضاى 3 الهى آن دختر وفات يافت . ازين واقعه آن جناب را اشراف واقع شد . برمز و ايما باهل خانه از انتقال وى 4 خبر داد . چون بعد از مدتى خبر رسيد حساب كردند همان روز وفات يافته بود كه وى ظاهر كرد . هم از وى منقول است كه روزى حاجى عبد الوهاب ازو پرسيد كه بعد از سكندر پادشاهى نصيب كيست ؟ فرمود : ابراهيم . چون حضرت وى را توجه خاطر بجلال الدّين بود اين سخن موافق خاطر حضرت حاجى نيفتاد 5 . [ 179 ] گفت : ازين ماجرا خاموش باش . شاه ابو الغيث گفت : چون امر چنين است ، چنين باش 6 . او 7 به خانه رفت و چادر بر سر كشيد و بعالم جاودانى انتقال فرمود . وفات او در زمان حيات شيخ بزرگوار حضرت حاجى بوده . گويند چون وفات او نزديك رسيد به زيارت پيران خود رفت 8 و گفت : اگر نصيب است فردا مىرسم . چون به خانه آمد خدمتكاران را پيش طلبيد و گفت : اگر بميرم چگونه خواهيد گريست ؟ بعد از آن همان روز يا روز ديگر وفات يافت و اين واقعه در عهد سلطان ابراهيم واقع شده و وى پادشاهى بود كه چون بعد از سلطان سكندر بفرماندهى معين شد ، اولا با برادران و اقربا انديشهاى 9 فاسد بخاطر آورد و امراى 10 بزرگ را بقتل رسانيد و بعضى را محبوس ساخت . ازين محبت بعضى امرا از وى برگشتند و فتنها پيدا آمد . چون اين خبرها بفردوس مكانى بابر پادشاه رسيد روى توجه بهند نمود و سلطان ابراهيم را بقتل آورده ممالك هند را در تحت تصرف آورد