مير تقي الدين كاشاني
708
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
به نقد لهو متاع حيات را مفروش * چرا كه سود تو نقصان بود درين سودا چنين كه در تكوپويى ز حرص خواهد كرد * تو را سپهر كمان قد نشان تير بلا علاج نفس حريصت مگر اجل بكند * كه درد حرص ندارد به غير مرگ دوا ملك صفت شوى اى آدمى اگر نكنى * هواى وصل پرىطلعتان مه سيما سپهر كوكبه گردى اگر ز ره نروى * به حسن زهرهجبينان آفتاب لقا خداپرست نمىگويمت از آنكه مدام * بجز پرستش زر نيست هيچ كار تو را تو را محبّت زر جذب مىكند زانسان * كه كاه را برد از جا به جذب ، كاهربا خداپرست نمايى تو خويش را و كنى * پرستش زر و شرمى نيايدت ز خدا بزرگوار خدايى كه يك اشارتِ كُن * چو كرد ، كون و مكان آفريد و ارض و سما مقّدّرى كه چو بر مقتضاى امرِ قدر * نهاد خامهء تقدير در بنان قضا نه بر جريدهء امكان نوشت حرف غلط * نه بر صحيفهء هستى كشيد خطّ خطا به راه كعبهء توحيد اگر قدم بنهى * رسى ز بدرقهء لا ، به منزل الّا چو بود جيفهء دنيا كِلاب را درخور * نشد رسول ، طلبكار جيفهء دنيا نبىِّ هاشمى ابطحى ، عليه صلاة * محمّد مدنى ، شاه يثرب و بطحا سپهر مهر نبوّت كه كمتر از ذره * نمود در نظر او جهان و مافيها به شِكّرِ أنا أفصح چو كرد لب شيرين * ببرد رونق شهد فصاحت فصحا اگرچه دانش بسيار داشت منشى عقل * ز منشآت وى آموخت امْلى و انشا اگر نيايد سرگشتگى چو پرگارت * درون دايرهء شرع باش پابرجا رضا به داده كسى كو نداد ، شاد نزيست « 1 » * نمىخورى غم اگر مىدهى به داده رضا به قسمتى كه تو را دادهاند راضى شو * كه گفته است شه إنّما رضيت بما ولى حق اسد اللّه غالب آن سرور * كه هست حرز مديحش حمايل جوزا كَنندهء در خيبر ، قسيم خلد و جحيم * وصى نفس پيمبر ، شفيع روز جزا آيا شهى كه براى اداى فرض تو بود * كه رفت جانب مشرق ز سوى غرب ذُكا
--> ( 1 ) . اصل : نرست .