مير تقي الدين كاشاني
684
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
مرغ دل در اضطراب افتاد اهل ذوق را * چون به عزم صيد دلها ، شاهباز من گذشت سوخت سرتاپاى شمع از آتش سوداى من * پيش او چون قصّهء سوز و گداز من گذشت * * * شمع چون ديد كه پروانهء بىپروا سوخت * آتشى در دلش افتاد كه سرتاپا سوخت بىسر زلف تو تنها نه دلم مىسوزد * كه سراپاى وجود من ازين سودا سوخت نيم جانى ز غم عشق توام بيش نبود * آن هم از حسرت آن لعل حياتافزا سوخت * * * مىرود دلدار و جان از من جدايى مىكند * آه چون سازم كه عمرم بىوفايى مىكند با رقيبم آشنا شد آخر آن بيگانهوش * واى بر آن كس كه با او آشنايى مىكند نعمتى از اهل دل دارد تمنّاى نظر * بىنوايى بر در دلها گدايى مىكند * * * دل ترك جان ز فرقت آن دلستان گرفت * رحمى كن اى اجل كه دلم از جهان گرفت دل را نشان ناوَك بيداد كن دمى * ز آن پيشتر كزو نتوانى نشان گرفت نگرفتهام به عمر خود آسايش از غمت * آسايش از غم تو كجا مىتوان گرفت افروخت تا چو شمع ز رخ بزم غير را * پروانهوارم آتش غيرت به جان گرفت كردم سفر چو نعمتى از آستان او * چون خاطر سگش ز من ناتوان گرفت * * * مردم از درد ، آن مسيحا دم طبيب من نشد * شربتى « 1 » زان لعل روحافزا نصيب من نشد
--> ( 1 ) . اصل : شربت .