مير تقي الدين كاشاني
673
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
مىباش همچو ادهم اگر رند و عارفى * قانع به هرچه باشد و فارغ ز هرچه هست * * * تبسّم لب او شهد راحت است مرا * ملاحتش نمكى بر جراحت است مرا خيال اوست كه گاهى ز هوش مىبردم * و گرنه كى خبر از خواب راحت است مرا چنان به محنت او خوى كردهام ادهم * كه از فراغت عالم ، فراغت است مرا * * * كس را نبينم روز غم جز سايه در پهلوى خويش * آن هم چو بينم سوى او گرداند از من روى خويش از من تهى كرده سگش پهلو و مىسوزد دلم * شايد به بوى دل دگر بنشانمش پهلوى خويش تو همدم غيرى و من در كُنج تنهايى اسير * او با تو هم زانوى و من سر بر سر زانوى خويش ادهم هواى تيغ او از سر بدر كن زانكه يار * رنجه به خون چون تويى ، كى مىكند بازوى خويش * * * با لالهرخان از دل شيدا نتوان گفت * با هر گل خودرو غم خود را نتوان گفت قطعا ز غم هجر شكايت نتوان كرد * وز وصل حكايت به تو اصلا نتوان گفت * * * تو در دل منى و مرا رشك مىشود * دايم ميانهء من و دل ماجراى توست * * * چو كوزه همدم آن لعل دلستان گرديد * پياله را ز هوس آب در دهان گرديد كشيد جام و چو نرگس فكند سر در پيش * به عاشقان سبكروح سرگران گرديد ز حال ادهم سرگشته گهگهى مىپرس * كه بىسگان درت مشت استخوان گرديد * * *