مير تقي الدين كاشاني

652

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

با خار هجر ساخته‌ام همچو عندليب * باشد گلى ز گلبن وصل تو واكنم و له فى الرباعيّه دل بوى كنم ، بوى جنون آيد ازو * چون دست نهم كه خون برون آيد ازو ور خاك شوم ز تربتم تا دم حشر * گلها بدمد كه بوى خون آيد ازو در هجو ميرزا حسن گفته چرخ دون‌پرور نگر كز غايت دون‌پرورى * در جهان جَت‌زاده ، را داده غرور سرورى وه چه جت كرّا غلامى نام وى ميرزا حسن * وه چه لولى ميرزا از زمرهء انسان برى ديو وضع و غول هيأت ، زشت‌روى و بدكلام * آمده آن بدگهر در غايت بدگوهرى ابروانش دودكش شكل و دهانش ديگ‌وش * چشمهايش آتشى و رنگ او خاكسترى ابروانش شكل قلّابند كز هر گوشه‌اى * كرده ميل كندن چشمش چو نيكو بنگرى وه چه دندان ، همچو سندان دكان نعلبند * بينى پرباد مانند دم آهنگرى ريش‌دار و ساده‌رو نفرت كنند از روى او * مىگريزند از لقاى شوم او ديو و پرى خاتم منصب به چنگ آورد آن ديو از حيل * از سليمان برد همچون اهرمن انگشترى آورد تركى چو تحصيلى به نام شوم او * پيش آقا مىكشد من وجه اوّل ساورى