مير تقي الدين كاشاني

636

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

گشته‌ست شجاع از تو ز جور تو گريزان * مگذار به اين عيب غلام تو برآيد * * * من اگر از تو به قدر ستمت خواهم داد * هيچ دانى كه مرا با تو چها بايد كرد آن‌كه بيمار تو شد بستر راحت چه كند * تكيه‌اش بر دم شمشير بلا بايد كرد من گرفتم كه به قول تو مرا بايد كشت * آيتى هست كه اين كار ، تو را بايد كرد * * * بادا بقاى صبر كه خوش بوده ديرپاى * ما را گمان به يارى او اين‌قدر نبود بودى تو بىخبر كه كمند افكنى دگر * دل را چنان ربود كه ما را خبر نبود آوردن دل از كف همچون تويى برون * انصاف مىدهيم كه حدّ بشر نبود كرد آن زمان وفا كه جفا از تو يافتيم * جايى مرا گرفت كه را هم به در نبود از يار تازه بود چنان شادمان شجاع * كامشب جدا ز روى تواش ديده تر نبود * * * تا كى ملامت مژهء اشكبار من * يك بار هم نصيحت چشم سياه خود * * * ز چنگ هجر اگر نيم كشته بازرهم * به نيم ناز تو كارم تمام خواهد شد * * * دل گرم خون و مهرت گرم اختلاط ، ترسم * ايشان به هم بسازند ، جان در ميان بسوزد * * * تو به خود ره شكايت گله‌مند خويشتن را * مده از خوشى ، مبادا گله بر زبان بميرد * * * ماجراى من و اغيار چه پرسى كه در او * نيست حرفى كه ضميرش به تو راجع نشود به خدا گوشهء ابرو ننما از لب بام * تا سر كوچه دگر مسجد جامع نشود * * *