مير تقي الدين كاشاني

615

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

بىخواست خوش است آمدن او ، چه كند كس * آن آمدنى را كه به زور طلب آيد * * * ميل داريم كه نازت گلهء ما نكند * تا دل خام طمع صلح تمنّا نكند جذبهء حسن بنازم « 1 » كه به قدرت هر روز * عاشق تازه محال است كه پيدا نكند پيش چشم تو بميرم كه به شوخى امروز * بكشد خلقى و انديشهء فردا نكند * * * محبّت با تو دانى چيست ، عيش از خود جدا كردن * به صد تشويش خود را با ملامت آشنا كردن بنازم رتبهء حسن كسى ، كز رغم من با خود * تواند هر نفس بيگانه‌اى را آشنا كردن طبيبا فكر خود كن كاين چنين دردى كه من دارم * به كيش دردمندان ، كفر مىباشد دوا كردن به افسون محبّت رام كى سازى غضنفر را * نمىبايست صيدى اين‌چنين وحشى رها كردن * * * از بيغمى غبار نشيند به روى من * يك روز گريه گر ندهد شست‌وشوى من صد جا ز حلق تا جگرم كرده آبله * از بس كه گريه گشت گره در گلوى من يك بار اى فسون نصيحت ، سرايتى * تا كى در او اثر نكند گفت‌وگوى من * * * چند هجران تو از خويش مرا ترساند * وصل كو تا دو سه روزى به خودم بنشاند جان تسليم مرا سركشيى « 2 » در دل نيست * اگرش خوى تو مىخواند اگر مىراند كس نديدم كه دل آزارد و آزرده شود * غير خوى تو كه مىرنجد و مىرنجاند

--> ( 1 ) . اصل : نيارم . ( 2 ) . اصل : سركشى .