مير تقي الدين كاشاني
542
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
هردم به جانبت نگرم صد هزار بار * مانع ز ديدنت شودم گر هزار چشم در دست ما و ديده و دل اختيار نيست * افتد مرا به روى تو بىاختيار چشم از رفتنت سياه شد از اشتعال دل * در وعدهات سفيد شد از انتظار چشم جان مىدهد نگاه تو تر كردهاى مگر * از خاك رهگذار شه ذو الفقار چشم شاه ولى على كه ز بعد نبى به او * دارند اهل دل ز يمين و يسار چشم از راى او نسيم به گلشن اگر رود * بينا شود چو ديدهء نرگس هزار چشم دارند بر شفاعت او روز رستخيز * يكسر جهانيان ز صغار و كبار چشم گر باغ را ز جوى ضميرش دهند آب * زين بس عجب كه شاخ نيارد به بار « 1 » چشم شاها ز درد چشم به حالم ز عين لطف * يك ره فكن به جانب اين خاكسار چشم چشمم چنان كه بوده « 2 » از آن ساز خوبتر * وز حاسدان ز ديدهء من دور دار چشم گر پرتوى ز حفظ تو يابد بود محال * كآزرده همچو گل شود از نوك خار چشم شاهنشها به سوى خصالى نظر فكن * كز بس كه اشك ريخت فتادش ز كار چشم تا سير روزگار پى ديدن جهان * آرد ز مهر و ماه به ليل و نهار چشم روشن شود چو چشم مه و مهر هر زمان * از خاك رهگذار سگانت هزار چشم در مرثيهء حسان العجم مولانا محتشم همدم مرا به جانب كاشان چه مىكشى * افتاد نخل ، رخت به بستان چه مىكشى آزار من ز قصّهء كاشان چه مىدهى * اين سيل خون ز ديدهء گريان چه مىكشى كاشان خراب شد تو فراموش كن ازو * اين قصّهء دراز ، بدينسان چه مىكشى اى بدخبر به حالت خود كى گذارمت * من غرق خون تو سر به گريبان چه مىكشى دست از طرب بدار و چو من خاك عالمى * بر سر بريز پاى به دامان چه مىكشى چون در وطن غريب شدم اين زمان مرا * سوى وطن به هرزه تو نادان چه مىكشى بگذار در جهان بنهم سر غريبوار * تا در فراق دوست كنم گريه زار زار
--> ( 1 ) . اصل : يار . ( 2 ) . اصل : بود و .