مير تقي الدين كاشاني
535
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
در وصال تو دل غمزدهام خرّم نيست * داغ جانسوز مرا حوصلهء مرهم نيست غير ، خوشحال كه از مهر به دو پيوستى * ما به اين شاد كه پيوند تو بس محكم نيست * * * ترسم در اين فراق دلم غرق خون شود * طوفان بحر هجر ازين پس فزون شود اين نيم جان كه هست نماند « 1 » در اين بدن * و آن دل كه نيست در كف من نيز خون شود * * * پى خلاص من از غم ، دعا چه فايده دارد * مرض رسيده به مردن ، دوا چه فايده دارد * * * دلا از تو هم آنقدر رشك دارم * كه شادم كز آن كوى خرّم نيايى عيادت طمع دارم اين نيز دانم * كه گر مرده باشم به ماتم نيايى * * * دل كرد شكوه از غم و من منفعل شدم * ترسم گمان برد كه دلم با زبان يكىست * * * تو در برابر و من جان نمىدهم بنگر * كه آرزوى وصال توام چه مقدار است * * * نداشتم گلهاى از تو كز درت رفتم * حجاب عشق مرا با تو هم نفس نگذاشت * * * بخواهد كشتنم آخر فسون چشم پرخوابش * امان تا چند باشد گوسفند از تيغ قصّابش
--> ( 1 ) . اصل : بماند .