مير تقي الدين كاشاني

511

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

مباد اى سرتراش از كاكل او كم كنى مويى * كه هر مو بيدلى سرگشته مىگردد ز سودايش ز حمام آيد آن گلچهره بيرون ، بر سر آنم * كه ريزم خواجگى جامى ، ز طاس ديده بر پايش * * * عجب گر زنده مانم تا سحر در هجر يار امشب * كه مىسوزم چو شمع از گريهء بىاختيار امشب به جان آمد دلم ، اين عشق پنهان خواجگى تا كى * سر ناقوس در كويش به رسوايى برآر امشب * * * من زار ناتوان را كه دوا كند چه چاره * كه دل از فراق خون و ، جگر است پاره پاره به كجا روم چه سازم به كه گويم اين غم دل * كه تو در ميان جانى و ز من كنى كناره * * * دارم دلى چو شيشهء پرتاب داده‌اى * چون مو تنى بر آتش غم تاب داده‌اى تركى به غمزه مىكندم كاو كاو دل * آب سرسنان به مى « 1 » ناب داده‌اى جانا شكست شيشهء دل ، برحذر كه هست * هر ذرّه‌اش چو نشتر زهراب داده‌اى دانى به بحر غم من سرگشته دل كيم * كشتى به دست خويش به گرداب داده‌اى * * * به صد آزار از كوى تو اينك بار مىبندم * فغان كين بار نوميدى نه چون هربار مىبندم ز چشم غير مىبندم شكاف زخم تيغش را * و ليكن غير پندارد كه زخم بار « 2 » مىبندم * * *

--> ( 1 ) . اصل : سمى . ( 2 ) . اصل : يار .