مير تقي الدين كاشاني

490

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

رسيده است به جايى محبّت تو و من * كه رشك پير و جوان گشته صحبت من و تو گمان برند كه باهم كدورتى داريم * جماعتى كه ندانند عادت من و تو * * * آنچه پير خرد از گفتن آن گشت خموش * ما بگوييم اگر رخصت گفتن باشد حرم اينجاست اگر محرم جانان گردى * كعبه اينجاست گرت ديدهء روشن باشد من گرفتم كه ز مقصود نمىآيد هيچ * دوست باشد به از آن نيست كه دشمن باشد ؟ * * * دارم چنان غمى كه ز آزار لطف تو * نقصان نمىپذيرد و افزون نمىشود * * * نيست امروزت سر ما ، از ادا معلوم شد * سرگرانى نيست لازم ، مدّعا معلوم شد يار تا رنجيده از من هركه ديدم دشمن است * از دو روزه خشم او با من چه‌ها معلوم شد * * * رفتم ز آستانت ، اين روسياهىام بس * امّا به دل نرفتم ، اين عذرخواهىام بس در عمر خويش هرگز آزار كس نكردم * گر صد گناه كردم ، اين بيگناهىام بس زاهد مرا همين بس كز شيد و زرق دورم * گر طاعتى ندارم ، ترك مناهىام بس * * * صبا مگر ز گلستان آن جبين برخاست * كه بوى سنبلش از جيب و آستين برخاست خطاست نسبت مشك تتار با خط يار * كه اين ز خطّهء اسلام و ، آن ز چين برخاست كه خنده كرد كه عالم پر از شكر گرديد * كه لب گزيد كه قيمت ز انگبين برخاست * * *