مير تقي الدين كاشاني

472

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

آورده‌اى رميده دلم را دگر به دام * اين خون گرفته باز فريب تو خورده است * * * ماه مسافرم به سفر رفت واى من * صبرى مگر دهد به دل من خداى من هجر توام اگر بكشد هيچ باك نيست * باشد تأسّفى ز تو بس خونبهاى من تا از تو دور مانده‌ام اى كعبهء مراد * هر لحظه مىدهد غمى از نو سزاى من ترسم خجل شوى ز خود آنها كه كرده‌اى * ظاهر شود اگر به تو روزى وفاى من ذهنى گرفته‌ام به غم هجر الفتى * من مبتلاى اويم و او مبتلاى من * * * ز هر شكّر لبى كى خاطر ناشاد بگشايد * لب شيرين مگر بند از دل فرهاد بگشايد سراپا چشم گردد در تجلّيگاه حسن او * اگر لطفش نظر بر كور مادرزاد بگشايد * * * اى كه كردى صيد خود مرغ دل محزون من * چند خواهى ريخت از تيغ تغافل خون من آن‌كه مىشد شاد نام عاشقى چون مىشنيد * ننگ دارد از من و از عشق روزافزون من همچو ذهنى در تو افسون محبّت مىدمم * بر خلاف مدّعا دارد اثر افسون من * * * گرنه هر دم آستين بر چشم خون‌پالا نهم * تا كمر در خون نشينم بر زمين چون پا نهم بو اگر يابم ز گل‌هاى كف پاى سگش * از شعف بيهوش گردم سر به جاى پا نهم مىروم در راه عشقش تا مرا پا مىرود * يا برآرم كام ازو يا سر در اين سودا نهم * * * چو ذرّه دور ز خورشيد خود قرار ندارم * تمام شوقم و در بزم يار بار ندارم * * * طالع من باعث صد محنت و غم مىشود * من به اين طالع اگر عاشق نباشم مىشود ؟ ذهنى بيچاره از بزم وصالش هر نفس * مىشود محروم‌تر هرچند محرم مىشود * * *