مير تقي الدين كاشاني

468

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

من كه باشم كز پى تاراج صبرم چون تويى * رنجه « 1 » دارد غمزه را ، آزرده سازد ناز را بىصدا قانون عشق آوازه در عالم فكند * طرز ديگر بسته‌اند ابريشم اين ساز را بهلهء تركان ز خونم پنجه رنگين مىكنند * خاصه آن وقتى كه بربندند طبل باز را اين‌چنين كش دام قيد عشق بال و پر شكست * مرغ دل در خواب خوش بيند دگر پرواز را خويشتن را گر شهيد بينم دور نيست * من كه نتوانم ببندم چشم شاهد باز را مدعى را مهر خاموشى به لب مانم شرف * قفل بگشايم اگر طبع سخن‌پرداز را * * * اى در حجاب از مه روى تو آفتاب * وى كاسد از شمامهء زلف تو مشك ناب اين تقويت كه فتنه از آن چشم شوخ ديد * از دور فتنه‌ساز نبيند مگر به خواب غير از غمت كه بر دل من باقى است ، دست * نگرفته باج هيچ كس از كشور خراب * * * از تاب رخت بس كه دل سوخته دارم * شوقم كشد و از تو نظر دوخته دارم گر گشت ستم‌پيشهء تو باكم از آن نيست * من نيز دلى با ستم آموخته دارم در عشق بهشتىصفتان زين دل سوزان * در پهلوى خود دوزخى افروخته دارم و له فى التاريخ طهماسبْ شه آن يگانهء دهر * مرغ روحش فلك مقام است از حشمت اين حضيض ، حالا * بر عرش ملايك احتشام است

--> ( 1 ) . اصل : رنج .