مير تقي الدين كاشاني

447

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

ز آتش حسرت ما سوختگان درگيرد * پا نهد دوزخ اگر بر سر خاكستر ما * * * ز جان پاك افكنديم فرش آستانش را * كه تا پهلو نباشد بر زمين شبها سگانش را مرا در عالمى افكند عشق او كه هر ساعت * كند زيروزبر هجران زمين و آسمانش را نهاد از درد بلبل آنقدر بر خار و خس پهلو * كه گلبن ساخت بر هر شاخ از گل آشيانش را * * * به صد خوارى كشد هرسو سگش جسم فگارم را * كجا شد غير تا اكنون ببيند اعتبارم را پس از مردن به خاك از هجر چندان بار غم بندم * كه نفخ صور نتواند برانگيزد غبارم را * * * هرگه آراستى از غمزه صف مژگان را * آسمان بهر نثار از عدم آرد جان را در دل شاخ گل از شرم رخت گشت گلاب * آتش روى تو برد آب رخ بستان را دهن زخم تو از رشتهء جان مىدوزم * كه نيارد به زبان زمزمهء درمان را * * * چنان آهوى چشم او دل از كف برده آهو را * كه مىگردد به گرد سر سگان آن سگ « 1 » كو را فكند از عارض پرنور زلف خويش در آتش * بلى در كيش اهل كفر مىسوزند هندو را * * * تا به كى خندد شب هجران به روز بخت من * واژگون تا چند بينم روزگار خويش را گر سرشك آتشين ريزد دل من دور نيست * شعله نتواند نگهدارد شرار خويش را آب دريا بار تلخ و شور شد تا وحشتى * وقف دريا كرد چشم اشكبار خويش را * * * عاشق كجا و خواب كجا ، داغم از اجل * كاو آشنا به ديدهء من كرد خواب را * * *

--> ( 1 ) . ديوان شاعر : سر .