مير تقي الدين كاشاني
444
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
دلم چون عاصيى كز آتش دوزخ برون آيد * به روز وصل دارد بر جبين صد داغ هجران را ندارد آسمان هم درخور امّيد من كامى * از آن هرگز نديدم بر مراد خويش دوران را بتى دارم كه گر در آب افتد عكس رخسارش * ز آتش روى برتابد دل آتشپرستان را * * * صد ظلمات گم شود در شب تار هجر او * چرخ مگر ز بخت من بافته اين گليم را * * * بس كه در سجدهء بت ، صدق برهمن ديدم * شد به بتخانه بدل مسجد آدينهء ما * * * دستور گريه دادم ، چشم گهرفشان را * وز دُر اشك بردم ، ناموس بحر و كان را ز آسيب بوسه ديدم بر پاى او نشانى * يا رب دگر كه بوسد آن خاك آستان را * * * سالها ديدهء من اشك جهانپيما داشت * ابر غم چشم مرا در عوض دريا داشت آتش هجر تو امروز به جانم افكند * آنقدر سوز كه دوزخ ز پى فردا داشت در ازل چشم محبّت به تو روشن گرديد * عشق را حسن تو اوّل به سر غوغا داشت تا نگرديد ستون ، آه جگرسوختگان * آسمان را نتوانست كسى برپا داشت * * * چو گرد بىخبر از خويش دامنت گيرم * اگر تو را به سر خاك من گذر باشد چنان گريستم از غم كه روز حشر هنوز * ز خون ديدهء من آفتاب تر باشد * * * چو عارض تو فروزنده از شراب شود * هزار مرتبه آتش ز شرم آب شود خيال روى تو سوزى فكنده در جانم * كه گر تصوّر دريا كنم سراب شود * * *