مير تقي الدين كاشاني

425

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

ارواح چون نفوس به دريوزهء كمال * آن يك ز در درآيد و اين يك ز روزنم باشد چو صبح حامله از عطسه‌هاى نور * هر سقطه كز مشيمهء فكرت بيفكنم دزدد چو غنچه بوى گلش در مشام جان * آيد بهشت اگر به تماشاى گلشنم تير دبير را بنشانم به نىزنى * گاهى كه در قلمرو دانش قلم زنم آنجا كه حور جلوه‌فروش است ، زاهدم * و آنجا كه بت به جلوه درآيد ، برهمنم جايى كه حسن جلوه رازست ، زيورم * و آنجا كه عشق زمزمه‌ساز است ، شيونم هنگام خنده داغ نِه برق خاطفم * در وقت گريه باج‌خور ابر بهمنم روشن نهال ايمنم و چون درخت مصر * از چربى زبان به لسان است روغنم رويد نهال دانش و بر معرفت دهد * در هر زمين كه تخم معانى پراكنم با قامت خميده به هرجا روم دهند * بالاى هر دو ديده چو ابرو نشيمنم چون گاو پا برون ننهند از خراس اگر * بر گردشان چو شير لعاب سخن تنم خاموش اى شعيب كه در جمع فاضلان * اين بس بود مرا كه نخوانند كودنم ور فخر بر زمانه كنم هم سزد كه هست * طوق ولاى آل على زيب گردنم * * * چنان ز تابش خور گرم شد هوا ديگر * كه از حرارت آن مرغ را بسوزد پر به جاى آب ز فوّاره شعله مىخيزد * ز بس كه كرده در آب اين هواى گرم اثر شراره نيست كه از شعله دم به دم ريزد * عرق‌فشان شده از تابش هوا آذر بر آب اگر وزد اين باد گرم نبود دور * كه ريگ تافته گردد مثابهء اخگر درين زمان كه ز فرط حرارت است هوا * هزار بار ز نار جحيم سوزانتر رهين منّت ابليس گشته‌اند اشرار * كه رهنمون شده آن قوم را به سوى سقر سحاب قطره‌فشان گر شود در اين حالت * هزار داغ نهد ژاله بر دل اخگر به كان نه لعل نهان گشته كز تف خورشيد * گريخت آتش و شد مختفى به جوف حجر نظر به جانب خورشيد هركه بگشايد * چو پنبه ز آتش درگيردش بياض بصر حرارت تف خور كآتشى به عالم زد * رطوبت آنقدر از طبع آب برد بدر