مير تقي الدين كاشاني

417

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

تو در جفا به گُلى گر وفا توانى كرد * اگر وفا نكنى كى جفا توانى كرد چو از ازل به منت چشم بازگشته عجب * كه جز به من نگه آشنا توانى كرد مكن مقيّد جاويدم از كمند نگاه * چنان ببند ، كه بازم رها توانى كرد به سوى خويش چو خواندى مرا چنان بنواز * كه گر بخواهىام ، از خود جدا توانى كرد فريب قاتلم « 1 » اى همنشين اگر اين است * عجب كزو طلب خونبها توانى كرد به تيغ مرگ توانى اگر زدن خود را * مرا به هجر رضايى رضا توانى كرد * * * آن‌كه تو داريش پاس ، سير دلم مىكند * خواب كن اى پاسبان ، اين چه نگهبانى است نام تو بردم ز ذوق سجده هوس شد مرا * كار زبان ساختم ، نوبت پيشانى است * * * جاى در ديده چنان كرده كه گويى اينجاست * كاش با اين همه دورى ز مقابل نرود * * * پروانهء پرسوخته‌ام بال و پرم ده * بر گرد سر خويش بگردان و سرم ده * * *

--> ( 1 ) . اصل : قائم .