مير تقي الدين كاشاني

401

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

عشق ما با عصمت او برزد از يك جيب سر * نيست در پاكى كم از دامان گل دامان ما از نسيم پيرهن جز ما كسى بىبهره نيست * گوييا گم كرده راه كلبهء احزان ما گرنه دست‌افشان براى قتل ما گشتى روان * مىشود باز از چه بىموجب در زندان ما غير ما شايستهء درد و ملامت نيست كس * آيت محنت رضايى نيست جز در شان ما * * * در نظر هرگاه آرم دلرباى خويش را * خواهم از شادى ببوسم ، ديده‌هاى خويش را دود برمىخيزد از خاكستر من همچنان * گرم دارم در سر كوى تو جاى خويش را كى گياه مهر مىرويد ز آب و خاك غير * هرزه ضايع مىكنى تخم وفاى خويش را دامنى دارم پر از خون چون نگفتم شكر وصل * در كنار خويشتن ديدم سزاى خويش را جان ندادم نيم نازى تا « 1 » به كار من نكرد * زير تيغ از وى ستاندم خونبهاى خويش را * * * تا نباشد راه ، دلها را به يكديگر ، كجا * در بيابان جهان ، ليلى به مجنون برخورد ؟ * * * چه كند اگرنه عاشق سر راه يار گيرد * غم عشق مىگذارد كه كسى قرار گيرد ؟

--> ( 1 ) . اصل : چون .