مير تقي الدين كاشاني
397
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
رباعيّه با دل گفتم بگو كه حالت چون است * دل گفت ز گفت ، حال من بيرون است يك قطرهء خون است ز سر تا پايم * و آنگاه در او هزار دريا خون است مجملا عشق را خاصيتى است كه هرچند عاشق ، معشوق را يگانهتر گردد ، معشوق از عاشق بيگانهتر نمايد و هرچند عشق به كمالتر و آن يگانگى پيشتر ، اين بيگانگى بيشتر ، زيرا كه عشق آتشى است كه شعلهء او از دريچهء سمع و بصر در ساحت دل محبّ مىافتد و به قوّت و حرقت ، خانهء دل را مىسوزد و به صولت و قدرت خراب مىكند و هرگاه ، دل كه مقرّ اصلى حيات است به فساد رود ، عاشق را امتياز اطوار و افعال خود و غير نمانده چنانچه مولاناى مشار اليه تا به اين صفت متّصف بود در وقت غيبت مطلوب ، ذرايع استشفاع به حضرت معشوق متعاقب مىگردانيد و رسايل استغاثت به ساحت سدّهء مطلوب مترادف مىداشت و چون به حضور مىشتافت چون بندگان سر خجالت در پيش افكنده هرچند مىخواست تا در روى وى نگاه كند و خود را از آن حسن آگاه سازد نمىتوانست ، بنابراين هميشه زبان وقتش به مضمون اين مقال مترنّم مىبود . لحكيم سنايى : رباعيّه آن روز كه مُهر كار هر دون زدهاند * مُهر زر عاشقى دگرگون زدهاند واقف نشوى به عقل تا چون زدهاند * اين زر ز سراى عقل بيرون زدهاند امّا مولانا چون از آن عشق باز ايستاد و به واسطهء آن حالت از بحر طبعش لآلى بىقصور به ساحل ظهور افتاد ، از دار المؤمنين كاشان به بلدهء طيّبهء قم شتافت و مدّت دو سال در ظلّ تربيت عشق نعّال پسرى نيز در آنجا اقامت ساخت و با شعراى آنجا همواره اشعار طرح نموده غزليات رنگين و سخنان دلنشين بر لوح بيان نگاشت ، و چون از آن نواحى به كاشان آمد به سبب عادتى كه كرده بود سلطان مهر و محبّت معركهگير پسرى محسن نام در شهرستان دل
--> - سلوك ، بحر الحقايق و المعانى فى تفسير السبع المثانى و رسالهء عشق و عقل و . . . از اوست . « برگرفته از : تاريخ ادبى ايران ، ج 2 ، صص 819 - 859 » .