مير تقي الدين كاشاني
391
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
مريز گل به گريبان كه بهر عطر بس است * تو را گل بر و دوشى كه در گريبان است عزيز من به جمالى رسد كه پندارى * هزار يوسفش اندر چه زنخدان است شنيده است حديثى مگر ز برگ گلت * كه غنچه را دهن از باد صبح خندان است لبت كه گه جگرم خورده است و گاهى خون * نمونهاىست ز لعلى كه در بدخشان است درون درج عقيق تو دُرّ دندان نيست * نمك فتاده گره در ته نمكدان است درين جدال كه از جنگ رستمانهء تو * حديث رستم دستان ، فسون و دستان است نياورم به عدد كشتههاى تيغ تو را * چو حصر كردن آن ماوراء امكان است ولى ز حاصل ضربى كه بر عدو زدهاى * هزار رخنه فزون در زمين ميدان است * * * چهرهء شاهد مقصود به بيدارى شب * مىتوان ديد ولى ، ديدهء بيدارى نيست * * * غريب كوى تو دستى به زير سر نگرفت * كه از حرارت آن شمعوار درنگرفت اسير هجر تو دستى به چشم تر ننهاد * كه از سر مژه پرگالهء جگر نگرفت * * * سوار من چو به راهى عنان بجنباند * زمين ز لرزه درِ آسمان بجنباند شكاف در مژهء آفتاب اندازد * اگر به جانب گردون سنان بجنباند