مير تقي الدين كاشاني

339

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

هرگز ازين نرنجم كش سرگرانيى هست * چون در ميان چشمش ناز نهانيى هست من دانم و غم او اى دل مخور غم من * در عشق از تو باشد گر شادمانيى هست * * * نشان پاى سگت متّصل به ديده خوش است * گلى كه دست كسى هرگزش نچيده خوش است به من رسيد ز نو سنگ يار خوش ثمرىست * اگرچه سخت بود ميوه نورسيده خوش است غضنفر است و به عالم سفينهء غزلى * به بحر شعر گر افتد كسى جريده خوش است * * * نگرفت در او چون دم گرمم چه كنم آه * اين دم كه مرا كار به پيغام فتاده‌ست * * * نپندارى كه مردن بر من دلخسته دشوار است * كه جان در سينهء تنگم به درد دل گرفتار است * * * امروز هركه بود ز ما سرگران گذشت * گويا ز ما تو را گله‌اى بر زبان گذشت ما طول و عرض شرح تمنّا نداده‌ايم * بر رقعهء توقّع ما مىتوان گذشت * * * حالى است مرا با تو كه نتوان به زبان گفت * حيرت نه چنان بسته زبانم كه توان گفت * * * در چشم ما خيالش اگر يادگار اوست * منّت نمىكشيم كه بىاختيار اوست هرجا كه آهويىست شكار غضنفر است * آنيست آهويى كه غضنفر شكار اوست * * *