مير تقي الدين كاشاني

مقدمه 38

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

گر ننهى ، همچو خاك روى ادب بر زمين * بادِ غرورت كناد آتش سر در هوا ديدهء عشقت كجا نور دهد بىحجاب * از رَمَدِ چشمِ عقل گر نكنى توتيا گردشِ چشم نياز هيچ كم از ناز نيست * شعله بر آذر كشد ، آب درين آشنا همچو صدف رازِ خود در دل خود پاس دار * مُشك كه غماز گشت ، بود در اصلش خطا گر نبود آهِ من با نفس سردِ غير * برفتد از صلب كُون نطفهء نشو و نما خاطر من آفتاب وقف كند بر سپهر * پيكر من استخوان طرح كند بر هما اين حَشَرِ بادسنج فاخته‌سان كرده‌اند * گردن اقبال خويش رنگ به خون ردا با نظر مهرشان شعله شود زمهرير * با نظر جزمشان كاه شود كهربا شعشعهء آرزو خانهء دل پاك سوخت * گو غم اين خانه خور خواجهء هر دو سرا پيش تو از انبيا كس ننمايد دگر * مهر چو بگشود چهر ، چون بنمايد سُها گر به غضب سوى جنس بانگ برآرى كه خيز * روح رود تا ابد ليكن رو در قفا * * * در نعت نبىّ اكرم ( ص ) زلفت زياده گشته پريشان و رخ ز شرم * صد چشمه آب خضر گشوده بر آفتاب عنبر بر آفتاب گدازد و ز انتقام * موى تو خوش گداخته در عنبر آفتاب پيشت ز انبيا ننمايد دگر كسى * آرى چراغ ، تيره نمايد در آفتاب گرنه طبيب رأى تو بودى معالجش * پيوسته چون هلال شدى لاغر آفتاب در گردش خطوطِ شعاعى رسن شود * پيچد اگر ز حكم تو روزى سر آفتاب گاهى كه صورت تو نگارد به جاى موى * سر برزند ز خامهء صورتگر آفتاب گر خويش را يكى ز غلامانش نشمرد * ياغى شوند لشكر انجم بر آفتاب * * * ز بس كه مىكند از سوز من فغان آتش * اساس جسم مرا مىخرد به جان آتش به صبح ، مشعل خورشيد نيست شعله‌فروش * فكنده قهر تو در سقف آسمان آتش ز سينه‌ام همه شب دود مىرود به فلك * مگر به كوكب من مىكند قِران آتش نه كهكشان بود اين بر فلك كه بسته سپهر * براى خدمت رأى تو بر ميان آتش محمد عربى آن‌كه خاك درگه او * زده‌ست در جگر آخر الزمان آتش