مير تقي الدين كاشاني

318

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

سوى غريب شهر خود ، بين به زكاتِ خوبيت * گوشهء خاطرى كه من ، زين سر كوى ، راهىام * * * چون بسوزد نفس گرم ز پا تا سر ما * طرح ماتمكده ريزيد ز خاكستر ما * * * اگر ناصح كند منعم دلا معذور مىدارش * كسى احوال من داند كه دور افتاده از يارش ز ضعفم ناله از جان برنمىخيزد ، نمىدانم * كه از خواب خوش مستى كه خواهد كرد بيدارش ز نادانى سيه‌روزى كه دل در چون تويى بندد * شود صبح قيامت روشنىبخش شب تارش اگر باشد مدار كار او بر يارى مردم * سخن‌هاى ملال‌انگيز خواهم كرد در كارش * * * مرا شبىست كه چون طرّهء تو دلگير است * كه طفل يكشبه تا صبحدم رسد ، پير است زبان شكوهء من گريه بسته مىدارد * شكايت ار نكنم ، گريه‌ام گلوگير است گياه لطف ز خاك ره تو مىرويد * من از تو بخت ندارم ، تو را چه تقصير است * * * زنهار خنده بر دل پردرد ما مزن * دامن بر آتش نفس سرد ما مزن تو گير و دار معركهء ما نديده‌اى * آهنگ ما مكن ، ره ناورد ما مزن بسيار از جفاى تو آزرده خاطريم * انگشت بر لب گله‌پرورد ما مزن * * *