مير تقي الدين كاشاني
261
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
درِ دكّان بينش بست چشمم بر رخ عالم * كه جنس نور وى شد صرف بازار تماشايش يكى بر صيد لاغر بگذر اى صياد مستغنى * كه شد چون دام ، چشم از انتظارت جمله اعضايش * * * ز هجرت مردم و سوز دل خود زين جهان بردم * براى كوهكن داغى به رسم ارمغان بردم در اين سودا كه من كردم به جانان نيست نقصانى * گر او دل برد ، من هم عشوهاى چند از ميان بردم * * * شب چو بى خود به طواف گل رويت آيم * تكيه بر دوش صبا كرده به سويت آيم * * * ز فرقتِ تو ، لبِ خشك و چشم تر دارم * هزار شعله سراسيمه در جگر دارم اثر ز بيم تو گردِ دعا نمىگردد * به هرزه من گله از نالهء سحر دارم * * * ز بيتابى بسى شب گرد كويت تا سحر گشتم * سحرگه چون دعاى « 1 » بىاثر نوميد برگشتم بسى شب از هجوم آرزو در كنج تنهايى * تو را حاضر تصور كردم و بر گرد سرگشتم * * * تا چند آب ديده به دامان فروبرم * اين سيل را چو ريگ بيابان فروبرم خارى كه در ره تو بيابم ز روى شوق * در جويبار ديده چو مژگان فروبرم هرگه به خاطرم گل روى تو بگذرد * مانند غنچه سر به گريبان فروبرم
--> ( 1 ) . اصل : دعايى .