مير تقي الدين كاشاني

258

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

شده‌ام اسير چشمى كه گه ستيزهء او * به دو دست ، اجل سر خود ز بلا نگاه دارد سر كيش عشق گردم كه به محشر محبّت * نه كسى گناه پرسد نه كسى گناه دارد * * * تو به اين خوبى اگر از در بستان گذرى * چون نفس سوختگان گل به تماشا آيد * * * هزار دوزخ سوزنده بايد ار ما را * به روز حشر به مقدار آرزو سوزند * * * اشك اخگر گشت چون روى توام آمد به ياد * زخم شد ناسور چون بوى توام آمد به ياد كعبه را ديدم به گرد خاطر خود در طواف * در طواف كعبه چون كوى توام آمد به ياد * * * دل هزار گل از پرتو رخش واشد * در اين چمن رخ او آفتاب گلها شد مگر خدنگ دگر مىرسد به تن كه ز شوق * دهان غنچهء پيكان او چو گل واشد ز رشك ابر بهارى گريستم چندان * كه ديده‌ام خلف دودمان دريا شد * * * هركه مىچيند گلى در باغ و بر سر مىزند * مرغ روح بلبلى گرد سرش پر مىزند گر دمى بزمى بيارايم فلك از بخت بد * از حباب باده صد سنگم به ساغر مىزند