مير تقي الدين كاشاني

244

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

بزم عيشى اگر بيارايم * در زمان محشر آشكار شود بر فلك عمر اخترم كم باد * سايهء طالع از سرم كم باد كيستم من در اين جهان خراب * خارى افتاده بر سر گرداب بس كه گشتم ضعيف ، مىماند * عكس جسمم به عكس بر سر آب گشته بر من حرام آسايش * شعله‌سانم ، يكىست مردن و خواب از رگ تار ، مطرب بزمم * خون گشايد به نشتر مضراب بر چمن چون گذر كنم نالان * باغ ، صحرا شود ، هزار ، غراب بر فلك چون نظر كنم گريان * چرخ دريا شود ، ستاره حباب صدف چشم و گوش خواهم كرد * پُر دُر اشك و پُر زرِ سيماب تا نبينم جهان پر غم را * نشنوم هرزه‌هاى عالم را * * * بازم دل از سموم بلا روح‌پرور است * هر آرزو كه داشتم از غم ، ميسّر است در كارگاه عشق پى قلب چهره‌ام * اكسير رنگ كاهى و دل كيمياگر است از بس كه گشته ظرفِ جهان پر ز گريه‌ام * بر جسم آفتاب لباس فلك تر است وز عين اضطراب همه روزه همچو موج * هر سو به روى بحر سرشكم شناور است تا كاو كاو غمزهء او شد نصيب دل * تا كلبه‌ام ز مهر خيالش منوّر است گاهم ز ديده اشك رودگاه خون دل * اين چشم « 1 » نيست ، معدن الماس و گوهر است در راه عشق كشتى عمرم شكسته شد * در قلزمى كه مُوجهء رويش ز جوهر است با آنكه جان و دل شده صرف رهش ، هنوز * با دلشكستگان ، نگهش بر سر شر است آن بىوفا چو مايل آزردن من است * آن‌كس كه دشمنم نشود ، دشمن من است

--> ( 1 ) . اصل : جسم .