مير تقي الدين كاشاني

177

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

مرغى كه در هجران او ، از بام من گيرد هوا * گر بگذرد بر گلشنى ، آتش در آن گلشن فتد * * * اى دل به جهان افكن غوغاى محبّت را * بىظرف نه‌اى دركش ، درياى محبّت را از سينهء من خيزد كار دل من باشد * آهى كه به جوش آرد ، درياى محبّت را با كافر عشق او ، دوزخ چه تواند كرد * هر شعله نمىسوزد ، ترساى محبّت را * * * دور از آن لب ، بادهء عشرت لب ساغر نديد * تا تو رفتى چشم عشرت روشنى ديگر نديد هيچ دل غير از دل من لذّت پيكان نداشت * هيچ سر غير از سر من راحت از خنجر نديد غير داغ نااميدى بر دل سوزان من * آتش دوزخ كسى در مشت خاكستر نديد تا نهادم چون مسيحى پاى در صحراى عشق * آنچنان شد ديدهء عقلم كه پاى از سر نديد * * * مرا دلىست كه داغ تو بر جگر دارد * هزار زخم از آن غمزه بيشتر دارد رقيب دوش به او عرض حال خود مىگفت * چه عاشقىست كه از حال خود خبر دارد * * * اينك اينك مىشود طوفان خون اى همدمان * مشتى از خاك رهش بر چشم خونبارم زنيد * * *