مير تقي الدين كاشاني
153
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
گرچه من ديده به صد حيله ازو مىپوشم * همچو خورشيد درون مىجهد از روزن جان ديدهام در سرمستى ز جگر سوختگان * آب چشمى كه چو خاشاك بسوزد عصيان فيضى از صبح ازل خواهم تا برچينم * همچو باد سحرى دامن همّت ز جهان رقمى چند برون آورم از گوشهء كلك * كه چو اجزاى بدن روح كند در زندان بر ورق گوهر الفاظ سمينم در سير * گوسفندان كليم است و قلم ، چوبِ شبان هر يكى صبحى و گر صبح منوّر گشتى * مىنمودى برِ آن شعشعه مانند دخان هر يكى عيدى وگر دهر مجسّم بودى * خويش را عيد براى همه كردى قربان مادر گيتى از شير مرادم ببريد * اينك از شام سياهيش نگر بر پستان * * * گو چشم خويش باز كن از خواب دى جهان * كآمد بهار و داده به هر مژده ، فيض جان فيض هوا به روح رسد آنچنانكه تن * بهر غذا دگر نكشد منّت دهان بر پيك تير طعنهء كندى زند نسيم * بوى بهار بس كه برد قوّت كمان هم استخوان و هم جسد از فيض اين هوا * شد گلبنى كه غنچه دهد شاخ و ساق آن وقت تموز گشت زمين سبز و خرّم است * نامد مگر دلش كه بر آن بگذرد زمان اين است آن فضا كه بود رشك باغ خلد * اين است آن زمين كه بود داغ آسمان افعى درين فضا نشود غير مهره بخش * دشمن درين زمين نشود غير مهربان