مير تقي الدين كاشاني
135
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
خواستم از راه دوست عزم دگر ره كنم * صحرا زندان نمود ، جادّه زنجير شد دايهء مهرش گرفت طفل دلم را به ناز * در جسد اشتياق ، خون سيه شير شد دستگشادى به رقص خانه بلاخيز گشت * پاى كشيدى به ناز ، فتنه جهانگير شد چون ورق از سر سخن زينت ديگر گرفت * صفحهء دل تا بر او نام تو تحرير شد از شكم نظم او همچو پرىزاد لفظ * وز رقم نثر او ديو به زنجير شد چشم قضا ديده بود بذل تو در صلب كُون * بهر همين در وجود اين همه توفير شد دست قضا چون سرشت خاك تو را ، عقل گفت * بار دگر كعبه را نوبت تعمير شد مصحف كون و مكان بكر خرد مانده بود * چون به وجود آمدى ، آن همه تفسير شد لام جلال تو بود آنكه بر جود او * كاف فلك بىگزاف آلت تصغير شد شست تو چون از غرور گوش كمان خواست يافت * تير تو چون از نشاط عازم نخجير شد فاصلهء شش جهت يكسر ابهام گشت * منطقهء هفت چرخ يك خم زهگير شد دايرهء جاه تو وسعت خود عرضه كرد * منطقهء هفتمين ، مركز تدوير شد