مير تقي الدين كاشاني

125

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

روشن نشود كلبهء من از اثر مهر * كز طالع بدنور ز خورشيد زدايم صد تحفه بهار از نفسم برد به هركس * من همچو خزان بىكس و بىبرگ و نوايم عيسى به من ار دعوى تجريد نمايد * من نيز زبانى به جوابش بگشايم پوشيدن اين خرقهء سالوسم از آن است * كآلوده كنم دامن و هرجا بنمايم وز بهر همين است كه بر سر كنم از غم * گر يك كف خاكى بود از ملك خدايم غافل به من ار عيش رسد در سر راهى * از من بگريزد چو اجابت ز دعايم از گرمى سر خشك لبِ دشت گناهم * وز خشكى جان بسته دل بحرِ عطايم مانند جرس چرب زبانم كه گرفته‌ست * سرتاسر آفاق همه صيتِ صدايم بگذار كه از ملك تو بيرون روم اى چرخ * اى سفله نگويى كه چه دادى به بهايم * * * چيست آن لعبت فرخار كه هنگام نظر * بر رخش نور نمايد چو عرض بر جوهر مىدرآيد به نظر كعبه‌وش اركانشْ چهار « 1 » * ليك هر ركنى از آن ، كعبهء ارباب نظر بدن سيميش از لبس طلا در آزار * چون شب هجر كزو هست خَسَك در بستر سحر از صبح برون ريخته برعكس فلك * كين فلك صبح برون آرد گاهى ز سحر بر رخش نور بصر چه ، كَلَفِ چهرهء ماه * وز شعاعش رگ جان چه ، سَبَلِ ديدهء خور صفحهء پاك وى و پرتو لفظش گويى * سينهء پاك‌دلى ، و آتش عشقىست مگر كاغذش نور جبين جلوه دهد يا چو عرق * شبنم صبح نشسته‌ست بر اندام سحر سطر سطرش چو « 2 » درآيد به نظر ، پندارى * تخته‌ها خفته در او مهره صفت در ششدر حرفش از بوى نفس مشك فشاند ز دماغ * لفظش از دود جگر عود نهد در مجمر بوم حل كارى آن چون نگرى با خط سبز * گويى آتش به سر آورده كف از لؤلؤِ تر جان گرفته تن الفاظ در او چون تن شخص * آشكارا شده هنگامهء راز محشر از سوادش اثر بخت اسيران ظاهر * در مدادش شكر جان عزيزان مضمر هر يكى مد روانش چو يكى جوى ز شير * هر يكى دايره در وى چو يكى تنگ شكر

--> ( 1 ) . اصل : چار . ( 2 ) . اصل : چه .