مير تقي الدين كاشاني
105
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
و له دلى كه در سر كوى نياز جا دارد * به يار كى هوس عرض مدّعا دارد چه خون خورند شهيدان ز رشك اگر دانند * كه كشتهء غم عشقت چه خونبها دارد ؟ * * * دلِ پراضطرابم بىوصالش كى شود ساكن * كه خار حسرت ديدار در پيراهن است امشب * * * دور نَبْوَد كه ز محرومى ذوق ستمت * خار حسرت دمد از خاك شهيدان غمت * * * چو جانم گشت صيد غمزهء خونريز فتّانش * حذر كن اى دل مسكين ، ز چشم نامسلمانش ز هجرانش مرا حاصل شد آخر بىدوا دردى * چنان دردى ، كه از وصل ابد هم نيست درمانش به امّيدى كه دريابم نشان از كعبهء و صلى * شدم آوارهء راهى كه پيدا نيست پايانش مگر صيد دلى كردهست ديگر آن بت بدعهد * كه خون تازه ديدم مىچكد از نوك مژگانش * * * چگونه تاب آهم آورد يا رب كه مىدانم * شود آزرده از باد صبا نازكنهال من * * * تا به كى دل ز غمت بىسروسامان باشد * چند حال من دلخسته پريشان باشد چند خون جگر از ساغر حسرت نوشيم * غير بر مايدهء وصل تو مهمان باشد آنكه آزار من سوخته خرمن مىكرد * وقت آن است كه از كرده پشيمان باشد باز عشق آمد و شد منزوى خانهء دل * اينچنين بتكدهاى بهر چه ويران باشد * * *