مير تقي الدين كاشاني
70
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
هرگزم ديده بر آن چاك گريبان نفتاد * كه گريبان مرا چاك به دامان نفتاد * * * چنان از داغ هجران سوختى رگهاى جان من * كه سرزد شمعسان آتش ز مغز استخوان من ز مهرت سوختم چون ذره عمرى ، وه چه دانستم * كه آگه نيستى يك ذره از سوز نهان من چه مىپرسى ز من حرفى از آن خاموش مىگردم * كه حيرت مىنهد مُهرِ خموشى بر دهان من * * * كنون كه نيست مرا طاقت رفاقت مردم * من و رفيق فراق و تو و رفاقت مردم به رُخصت تو كه من ترك اختلاط تو كردم * چو اختلاط به من مىكنى به رخصت مردم به يك نظر شدم از دور قانع و نگذارند * زهى قناعت عاشق ، زهى مروّت مردم قدم بكش ز سر كوى او معزّى ازين پس * مده ملامت جانان ، مكش ملامت مردم * * * كنم شب مانع خواب كسان فرياد و افغان را * كه مىترسم كسى بيند به خواب آن ماه تابان را * * * هر شب چو شمع گريهء جانسوز مىكنم * جان مىكَنم كه بىتو شبى روز مىكنم * * * گر به دعوى نور گرد آورد عمرى آفتاب * ذرّه گشت از شرم رويت چون برافكندى نقاب * * * آتش عشق ز من دود برآورد چو شمع * گريهء بىخودم از پاى درآورد چو شمع * * *