مؤلف مجهول
32
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
بىراهبر چگونه روم ، و بىمونس و رفيق چگونه كار كنم ، و بىمربى چه تربيت يابم ، كه « 1 » ما « 2 » از تربيت تو دور نخواهيم بود « 3 » كه محض از براى همين مصلحتم « 4 » . اين بگفت و غايب شد « 5 » . فى الحال خواجه احمد چشم از خواب بگشود . چه باغ ديد « 6 » و چه مرغزار ! و نه هيچكس بلكه در گوشهء خانه خود نشسته است . خوشحال شد و به فور « 7 » برخاست ، و از سر شوق سه « 8 » چرخ رفت و گفت : الحمد لله ! كه « 9 » دعاى من شكسته همين بود ، صد هزار شكر كه ميسر شد . به فور « 10 » پيش پادشاه رفت و به دو زانوى ادب بنشست و گريه آغاز كرد و گفت : اى پادشاه عالميان ، و اى حامى آدميان ، و اى سايهء پروردگار ! مرا داديست از تو مىطلبم . البتّه از براى رضاى حق سبحانه و تعالى و محض از براى خشنودى روح « 11 » مطهر « 12 » سرور كاينات و مفخر موجودات به داد من برس كه گفتهاند : السلطان ظل الله يأوى اليه كل مظلوم 11 . سالها بود كه در ملازمت تو عمر صرف كردم و مرتكب صغيره و كبيره شدم و از حرام و حلال ارتكاب كردم و اجتناب ننمودم « 13 » و متابعت نفس و هوا كردم و پيرو « 14 » شيطان بودم ، و به موافقت نفس كار كردم . الحاصل هيچ كارى كه شايستهء درگاه حق باشد درين مدت از من به وقوع نيامد ، اما به همين مقدار بود كه به مضمون : المجاز قنطرة الحقيقة 12 ، روش خدمت و طريق ملازمت را در ملازمت تو نيك تحصيل كردم . اكنون مىخواهم كه عنان حقيقت را از مجاز بركشم و بركنم ، و مركب نفس و هوا را در زير بار حقيقت در راه طريقت زبون سازم و براق محبت را در ميدان عشق حق سبحانه و تعالى جولان دهم و بقيهء عمر را در خدمت و بندگى پادشاه حقيقى به آخر رسانم . از من بحل كن « 15 » و رخصت عنايت فرماى . پادشاه روى بهسوى او كرد و گفت : اى خواجه احمد ! ترا چه شد كه « 16 » درين مدت كه در ملازمت من بودى نيم در خورد اين سخن نگفتى ؟ مگر از من رنجيدى ؟ و يا خود از نديمان الم كشيدى ؟ و يا حكايت ناخوشى شنيدى ؟ و يا از محارم « 17 » ما بىادايى « 18 » ديدى ؟ كه اين نوع سخنان مىگويى . خواجه گفت : و الله ! كه « 19 » از تو به صد جان راضيم و خشنود ، و از نديمان بحل ، و از محارم « 20 » راضى ، اما چه كنم اختيار در من نمانده است . زياده برين طاقت ملازمت تو ندارم ، عنايت كرده و كرم فرموده اين خدمتكار عتبه را آزاد كن ، و در خدمت حق سبحانه و تعالى بگذار « 21 » كه يك بنده
--> ( 1 ) - ب : - كه ( 2 ) - ب : من ( 3 ) - ب ، ت : نخواهم بود ( 4 ) - ب : مصلحت است ( 5 ) - ب : - و غايب شد ( 6 ) - ب : ديده ( 7 ) - ب ، ت : بالفور ( 8 ) - ب : - شوق سه ( 9 ) - ب : - كه ( 10 ) - ب ، ت : بالفور ( 11 ) - ب : + پرفتوح ( 12 ) - ب : + منور ( 13 ) - الف : اجتناب نمودم ( 14 ) - ب : پيروى ( 15 ) - ب : بحيل كن ( 16 ) - ب : - كه ( 17 ) - ب : خادم ( 18 ) - ب : بىادبى ( 19 ) - ب : - كه ( 20 ) - ب : خادم ( 21 ) - ب : بگذارد