مؤلف مجهول
25
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
مغرب « 1 » ممات غروب يافت ، شيخ معز الدّين حسين در مقام شيخى نشست ، و هر سلوكى كه مربى او داشت ، و هر رياضت و مجاهده كه آن حضرت پيشه كرده بود « 2 » شيخ نيز به آن مشغول شد مع زيادتى ، و به مرور ايام در بعضى امور از شيخ خود گذرانيد « 3 » . يكى از آن امور كه به شيخ خود زيادتى كرد « 4 » آن بود كه شيخ كبير كه حضرت شيخ عبد الله يمنى باشد « 5 » قدس الله « 6 » سره العزيز در عالم ظاهر هشتاد كس تربيت كرده بود ، و در عالم باطن زياده از يك كس نبود ، اما بزرگوار در عالم ظاهر پانصد كس تربيت كرد و به كمال رسانيد ، و در عالم باطن نه كس . على هذا القياس در اكثر امور تفضيل « 7 » واقع شد . و از خوارق عادت لحظهلحظه « 8 » ظاهر شدى كه منتسبان در تعجب ماندندى « 9 » . يكى از خوارق آن بزرگوار آن بود كه هرچند كس كند طبع به ملازمت « 10 » او آمدى از براى كسب علم ظاهرى كه همه مردم از وى قطع اميد كرده باشند كه اين شخص هيچ نخواهد شد ، به مجردى كه حضرت شيخ بهسوى وى نظر افكندى ، آينهء دل او صفا يافتى ، چنان كه هرچه « 11 » در آينه روى نمايد در دل او امور چنان نقش بستى ، و به اقرب اوقات در علم ظاهرى « 12 » بىنظير جهان شدى . على هذا القياس نظر آن بزرگوار بر هر چيز « 13 » كه افتادى اگر خشك بودى سبز گشتى و اگر جماد بودى نبات گشتى « 14 » و اگر كلوخ يا سنگ بودى زر گشتى . و ديگر هميشه صايم بودى . و در وقت افطار زياده از دو مثقال طعام نخوردى . و تمامى شب بيدار بودى . و هزار ركعت نماز كردى « 15 » و ده بار طهارت كبرى « 16 » به جاى آوردى « 17 » و در وقت بامداد سنت را « 18 » در مكه گذاردى ، و در فريضه به جماعت خود حاضر آمدى . بعد از اداى نماز بامداد به درس علم ظاهرى « 19 » مشغول شدى . و بعد از فراغ درس به اقطاب جمع شده « 20 » در عالم ملك و ملكوت تصرف كردى و جمله جهان را در روى ناخن خنصر « 21 » مشاهده كردى و از احوال عالم ناسوتى در طرفته العين خبر دادى كه الآن در عالم از حادثات چه واقع شد « 22 » بااينهمه منزلت و مرتبه كه بزرگوار داشت ، يكبار پيش كسى از احوال خود اظهار كرده باشد بر وجه ستايش نبود . و كسر نفس در مرتبه ( اى ) مىكرد كه از هر خرابى خرابتر . و عادت آن قدس سره آن بود كه اطفال طريقت را چنان تربيت مىكرد كه « 23 »
--> ( 1 ) - ب : - مغرب ( 2 ) - ب : - بود ( 3 ) - ب ، ت : امور زيادتى كرد ( 4 ) - ب ، ت : - كه به شيخ . . كرد ( 5 ) - ب ، ت : يمنى است ( 6 ) - ت : - الله ( 7 ) - ت : تفضل ( 8 ) - ب ، ت : از آن بزرگوار ( 9 ) - ب : تعجب ماندى ( 10 ) - ت : به ملاقت ( 11 ) - ب : - هرچه ( 12 ) - ب : ظاهر ( 13 ) - ب : هر چيزى ( 14 ) - ب : اگر ممات بودى حيات يافتى و ( 15 ) - ب : نماز گذاردى ( 16 ) - ب : - كبرى ( 17 ) - ب : به جاى كردى ( 18 ) - ب : - را ( 19 ) - ب : ظاهر ( 20 ) - ب : جمع شدى ( 21 ) - ب : ناخن خود ( 22 ) - ب : واقع مىشود ( 23 ) - ب : - از هر خرابى . . . كه