مؤلف مجهول

476

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

بشنيدند ، غريو از پدر و مادر برخاست « 1 » و دود از نهاد ايشان برآمد . چون دو سال برين گذشت ، اين بدبخت ، در قصد آن شد كه هلاكش كند ، اما چون نيك محافظت كردند ، ظفر نيافت . و درين دو سال ، « 2 » بىبى سكينه قدس سرها سلوك خود را به كمال رسانيد ، و چندى از امثال خود را تربيت كرد ، و خود تربيت از حضرت عيسى عليه السلام يافت . روزى نشسته بود كه نور ديدهء حضرت مصطفى « 3 » فاطمهء زهرا رضى الله عنها و فرزند عزيز « 4 » امير المؤمنين على مرتضى ، امام حسين شهيد دشت كربلا ، به جميع شهداء روى زمين در عالم معنى حاضر آمدند و گفتند : اى مستوره ! مژده مر ترا كه وعده به ميعاد رسيد ، وفا بايد كرد و در ميان ابناى جنس خود بايد آرميد . اين خود يقين تست كه شهدا در درگاه حق سبحانه و تعالى بسى مكرم و محترم‌اند ، و در روز قيامت آمنا به و صدقنا ايشان را مرتبهء شفاعت است . و اين هم معلوم تست كه از زمرهء اين جماعتى . مردانه باش « 5 » ! كه دشمن بر تو ظفر يافت ، اما حتىالامكان در محاربه كوش ، تا شهيد اعلى شوى و از جماعت ما باشى . اين بگفتند و غايب گشتند . بعد ازين واقعه ، همان بدبخت كه در خواستن اين وليه سعى داشت و عم‌زادهء وى بود ، به خلوت بىبى درون آمد تيغى در دست ، و چهره ترش كرده گفت : اى سكينه ! خوبت « 6 » يافتم و به چنگ آوردم و ظفر يافتم ، در تحت فرمان من مىشوى « 7 » يا بكشمت ؟ بىبى گفت : اى بدبخت ! اگر در تحت فرمان تو مىشدم ، همان روز كه به نكاح مسلمانى خواستى قبول كردمى . آن نشد ، اين چگونه شود ؟ خون‌ريختنم اولى كه دست تو در دامن من ره يابد . اين بگفت و از روى مصلى برخاست . درين حين آن سگ جهنمى دست دراز كرد و گردن او را گرفت . بىبى گفت : اى بىسعادت ! از خداى نمىترسى كه اين نوع تعدى بر من مىكنى ؟ دست خود بازدار كه ترا اين حد نيست . چون اين بشنيد سخت خشمناك شد ، تيغ بركشيد و بر سر آن وليه حواله كرد . از هول جان قدس سرها تيغ او را به دست مبارك خود بگرفت و پنج‌انگشت وى بريده شد . بار ديگر انداخت ، بر سر مبارك آن عزيزه خورد . « نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ » گفت و جان به حق تسليم نمود . على الصباح پدرش به ملازمت درآمد ، ديد كه شهيد شده . فرياد برآورد و گريه آغاز كرد . از مرده آواز برآمد كه : اى پدر ! مرا در درياى زهرين غرق مگردان ! و از لذت جاودانى محروم مساز ! پدرش چون اين بشنيد ، ساكت شد . به‌فور « 8 » به خاكش سپرد . و از چهار طرف لحد آواز آمد كه :

--> ( 1 ) - ب : برخواست ( 2 ) - ت : + اين ( 3 ) - ب ، ت : + حضرت ( 4 ) - ت : + حضرت ( 5 ) - ت : باشى ( 6 ) - ت : جونت ( 7 ) - ت : مىشدى ( 8 ) - ت : بالفور