مؤلف مجهول

461

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

تو كشم ! و تير كشيد و انداخت « 1 » . به قدرت خداوند تعالى تير « 2 » بازگشت و به خودش خورد و هلاك شد . لشكر وى چون اين كرامت از بىبى عتبه ديدند رو به گريز نهادند و فرار نمودند . بعد از آن بىبى گفت : اى پدر ! ديگر « 3 » مرا به كعبه بايد رفت ، و رو به راه كرد . و پدرش همراه شد . يك سال در راه بماند . بعد از آن به مكهء معظمه موفق شد . در وقت طواف كه اشواط تمام شده بود ، آواز آمد كه : اى عتبه ! بدانكه تو از خدام عتبه ( اى ) در عتبه باشى به بود ، و از مشقت مراجعت آسانى بهتر . چون اين بشنيد ، خوشحال شد و از سر شوق دو شوط ديگر زياده كرد . چون از طواف خارج شد ، به پدرش گفت : اى پدر ! مرا خاك اينجا شد ، ترا بايد مراجعت كرد كه اهل خانهء تو انتظارى بسيار كشيدند ، و از مشقت روزگار الم ديدند ، ازين ممر در عقوبت نيافتى . و ديگر از من قطع اميد بكن ، و در پل صراط از من مدد طلب كن . پدرش گفت : اى فرزند ! بىتو چگونه روم ، و چه جواب گويم ؟ عتبه گفت : هرچه ديدى آن بگوى ! و پدرش را وداع كرد و خود آنجا بماند . و پنج سال جاروب‌كشى خانهء كعبهء معظمه كرد ، و پنج حج به‌جا آورد ، و هزار و هفتصد عمره گذارد . روزى به عمره مشغول بود ، آوازى آمد كه : اى عتبه ! فردا روز ترا به " مينا " بايد رفت . على الصباح به " مينا " رفت ، و در آنجا متحير ايستاده بود كه باز آوازى « 4 » به گوش وى آمد كه : اى عتبه ! تا اين زمان به هيچ نامحرمى لب نگشادى ، و سخن نگفتى ، و چشم نيانداختى ، و منظور نظر نامحرمان نشدى ، در آخر عمر اين را « 5 » روا مىدارى كه چشم غسال بر تو افتد ؟ عتبه گفت : كريما ! در صحرا مردنم و لقمه وحوش و طيور گشتنم به كه منظور نظر نامحرمان شوم ! آواز آمد كه : اگر اين مىخواهى به كوه حرا 82 رو ! چون اين بشنيد از مينا « 6 » به كوه حرا رفت ، و در آن كوه جان به حق تسليم كرد و خوراك بهايم شد . اما معلوم باشد كه اين وليه ، تربيت از روح مقدسه حضرت خديجهء كبرى رضى الله « 7 » عنها يافته بود . و الله اعلم « 8 » .

--> ( 1 ) - ب : پدر خود از تو يك‌يك كشم و تير انداخت ( 2 ) - الف : - تير ( 3 ) - ب : - ديگر ( 4 ) - ب : آواز ( 5 ) - ب : - اين را ( 6 ) - ب ، ت : + برگشت و ( 7 ) - ب : + تعالى ( 8 ) - ب : + بالصواب ، ت : + بالصواب و اليه المرجع و المآب