مؤلف مجهول
451
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
است كه از امتحان بيرون آيد . پدرش گفت : اى صفيه ! حق سبحانه و تعالى « 1 » در كلام مجيد خود فرموده است كه : انهن ناقصات العقل « 2 » . اما ترا چه عقل كاملى كه از سابقهء صدساله خبر مىدهى ! گفت : اى پدر ! اگر ناقص العقل نبودمى از ازل خبر دادمى . اين را هم از نقصان عقل شناس . درين گفتوگوى بودند كه « 3 » آوازى به گوش مبارك آن وليه آمد كه : اى صفيه ! افشاى اسرار الهى نيك نيست ، من « 4 » بعد ازين نوع امور زينهار نگويى ! بدانكه اگر تو « 5 » بالغه مىبودى ، معاقب و معاتب مىگشتى « 6 » ، و ليكن تو صغيره ( اى ) از تو معذور است . بىبى گفت : « رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا » [ الاعراف : 23 ] « 7 » ! و سر به سجده نهاد و گفت كريما ! به چه كار مشغول باشم كه رضاى تو در وى باشد و خيريت من نيز در آن ؟ دوباره ( آواز ) آمد كه : به ذكر لا إله إلّا الله بسر « 8 » و اخفاء ، حالا و مقالا و ذاتا و حياتا ، زيراكه تو مستوره ( اى ) ، و عبادت مستوره مخفى اولى ، چنان كه فرمود : « ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً » [ الاعراف : 55 ] . اگرچه اين « 9 » كلام به طريق عموم است ، اما در حق عورات خاص ملاحظه كرده شود ، كه اخص تحت الاعم گويند وجهى دارد . بىبى چون اين بشنيد خلوت شد و به ذكر معهود مشغول شد . مدت بيست سال برين گذشت . روزى نشسته بود كه بىبى را غيبتى حاصل شد . و در زمان « 10 » غيبت ديد كه شخصى حاضر آمد و گفت : اى صفيه ! ترا بايد شريعت نبوى و سنت مصطفوى قبول كردن ، زيراكه در بطن تو حق سبحانه و تعالى « 11 » ولى و وليه وديعت كرده است كه بقيهء آبروى دنيا و سعادت آخرت تو در آن است . ناچار تأهل اختيار كرد . همان شب آن وديعت به رحم وى رفت و قرار گرفت . يك سال تمام برداشت ، بعد از آن بار نهاد . دوگانه آورد ، يكى پسر و ديگرى دختر « 12 » . پسر « 13 » را سيف الدّين نام كرد و دختر « 14 » را سليمه . بعد از آن به خداى تعالى ناليد كه : پاكا و پروردگارا ! شريعت قبول كردم و امانتدارى هم كردم ، ديگر اميدوار از رحمت تو چنانم كه از تكليف برون آرى و ازين كارم خلاصى دهى ، كه منبعد در فراش راحت پاى استراحت دراز نكنم و پهلوى فراغت به زمين ننهم ، كه مرا از براى اين نيافريده ( اى ) « 15 » كه فراغت كنم . آواز آمد كه : اى صفيه ! بدانكه افتادن به حلال خود در فراش بهتر از عبادت نافله است .
--> ( 1 ) - ب : اى سفيه ! حضرت حق جلجلاله و علا در ( 2 ) - اين عبارت ، مضمون حديث است ، نه آيه قرآن ( 3 ) - ب : - كه ( 4 ) - ب : - من ( 5 ) - ب : - تو ( 6 ) - ت : اگر تو مىبودى معاقب بالغه مىگشتى ( 7 ) - ت : + و معاتب ( 8 ) - الف : بستر ( 9 ) - الف ، ت : - اين ( 10 ) - ب ، ت : در آن غيبت ( 11 ) - ب : تو حضرت حق جلجلاله و عم نواله ولى ( 12 ) - ب : يكى نرينه و ديگرى مادينه ( 13 ) - ب : نرينه ( 14 ) - ب : مادينه ( 15 ) - ب : ننهم نه مرا از براى اين آفريده كه