مؤلف مجهول

429

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

نور ولايت دانسته بود كه حبيب مرديست قابل و روح « 1 » امير المؤمنين على كرم الله وجهه او را در تحت تربيت خود دارد . هميشه خواهان بود كه پيش خود آرد ، اما ميسر نمىشد . روزى حضرت امير سيد كاردگر ، « 2 » ياران خود را كه شيخ نظام الدّين خالد « 3 » و شيخ محمود خفانى و بابا حاجى بياتى باشند قدس الله تعالى اسرارهم ، طلب نمود و گفت : اى ياران ! حبيب را به‌هيچ‌وجهى « 4 » نتوانستم « 5 » آوردن . چونست كه ولايت او را برهم زنيم تا او بيايد ؟ همه گفتند : آن كنيم . و به توجه ولايت كاشغر را برهم زدند . ناچار شيخ به اهل‌وعيال خود جانب فرغانه روان شد . از عقبه 78 گذشته بود كه شبى در خواب ديد كه حضرت امير المؤمنين على كرم الله وجهه حاضر شد ، گفت : اى حبيب ! دانستى كه سبب ويرانى ولايت تو چه چيز شد ؟ شيخ گفت : و الله اعلم ! امير فرمود « 6 » : اى عجمى ! چون ندانى كه خود سبب شدى ؟ فردا كه به فرغانه رسى آنجا معلوم خواهى كرد . و بدانكه زمان آخر است و اولياء در روى زمين قليل‌اند ، آنان كه حاضرند بايد غنيمت داشت « 7 » . اگرچه تو « 8 » از تربيت من خارج نيستى ، و ليكن از پير ظاهر كه آداب طريقت را راهنمون گردد چاره نيست ، به تخصيص در آخر الزمان . لا بد ترا به پير ظاهر بايد گرويد و دست داد . اين بگفت و غايب گشت « 9 » . شيخ از خواب بيدار شد ، گفت : عجب حالى كه من سبب ويرانى ولايتى باشم ! و سخت گريست . چون به فرغانه رسيد ، از در دروازه درآمد . اندكى رفته بود همان در كلان را « 10 » كه در خواب ديده بود ، ديد . گفت عجب است كه اين در را كه « 11 » در خواب ديده بودم اين زمان در بيدارى مىبينم ! و درون رفت . در ديگر كه ديده بود « 12 » بعينه مشاهده كرد . سربزد و درآمد ، ديد كه « 13 » همان مرد كه « 14 » نان حواله كرده بود ، در خواب « 15 » ، درون همان حجره نشسته است . سلام كرد . آن شخص جواب سلام داد و گفت : اى حبيب بيا ! تا ولايت ترا ويران نساختيم « 16 » و برهم نزديم نيامدى . و از بغل خود تاه نانى كه در خواب حواله كرده بود ، برآورد و به وى داد . شيخ در همان مجلس اين نان را تمام خورد ، و در همان لحظه نظر يافت ، زيراكه حضرت « 17 » شيخ به آن نان نظر ولايت انداخته بود . به‌فور « 18 » حضرت مير قدس سره العزيز ياران خود را طلب نمود و صحبت انگيز كرد ، و بعد از فراغ صحبت ، دست گرفت و خرقه از شيخ نظام الدّين التماس كرد . آن

--> ( 1 ) - ب : + حضرت ( 2 ) - ت : سيد كار ديگر ( 3 ) - الف : - خالد ( 4 ) - ب : وجه ( 5 ) - ب ، ت : نتوانستيم ( 6 ) - ب : امير گفت ( 7 ) - ب : آنان كه حاضرند غنيمت بايد شمرد ( 8 ) - ب : + نيز ( 9 ) - ب : اين گفت غايب شد ( 10 ) - ب : - را ( 11 ) - ب : - كه ( 12 ) - ب : + در خواب ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - ب : + تاه ( 15 ) - ب ، ت : + در ( 16 ) - ب : - ويران نساختيم ( 17 ) - ب : - حضرت ( 18 ) - ب ، ت : بالفور