مؤلف مجهول
406
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
روزى در صومعهء خود نشسته بود كه تيرى آمد و در در صومعه افتاد و گم گشت . هرچند كه « 1 » جست نيافت ، به خود گفت : اى محب ! مگر وعده به ميعاد آمد كه تير گم شد ؟ بهفور « 2 » برخاست و از صومعه بيرون آمد و مار همراه شد و به ميان مردم آمد و گفت : اى ياران ! حق نمك بحل كنيد و ازين درويش خشنود باشيد و گاهى به دعا ياد آريد ، كه مرا وقت رفتن شد . « 3 » مردم به گريه افتادند و گفتند : يا بزرگوار ! خشنودى از جانب عزيزان بايد « 4 » ، ما فقيران را چه حد آن باشد كه « 5 » همچون « 6 » تو بزرگوار از ما « 7 » بحلى طلبد و خشنودى خواهد ؟ التماس از حضرت ملازمان « 8 » آن داريم كه وصيت چندى كرده شود تا بدان عامل باشيم و به جاى سنت شماريم و سعادت دنياى و آخرت خود شناسيم « 9 » . شيخ گفت : اى ياران ! وصيت مر شما را « 10 » كه مرا در همان صومعه كه مىبودم دفن كنيد ، و از حوادث روزگار تا دويست سال از من تحقيق كنيد و ديگر تا زمانى كه اين مار در حياتست « 11 » او را غنيمت داريد « 12 » . و از حال او باخبر باشيد كه كرامت منست . و ديگر بدانيد كه هر نيازمندى كه « 13 » به طواف مزار من آيد و نياز كشد ، نشانهء قبول نياز « 14 » او آن بود كه مار ظاهر شود ، و اين را فال نيك گيريد . اين بگفت و جان به حق تسليم داد « 15 » . به هر جانب خبر فرستادند . و شيخ ثعبان « 16 » حاضر آمد و استخوان مبارك « 17 » بزرگوار را غسل كرد . و نماز گذاردند ، و در آن موضعى كه وصيت كرده بود دفن كردند . بعد از وفات يكى در خواب ديد ، گفت : اى بزرگوار ! در اشتياق ديدار تو سوختيم . بزرگوار گفت : هركه مار مرا بيند در رنگ ديدن من باشد . باز پرسيد كه : خداى با تو چه كرد ؟ گفت : آن كرد كه به مريم ( و ) شيخ عبد الله يمنى كرد . و الله اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب .
--> ( 1 ) - ب ، ت : - كه ( 2 ) - ب ، ت : بالفور ( 3 ) - ب : رفتن نزديك شده است ( 4 ) - ب : عزيزان مىبايد ( 5 ) - الف : - كه ( 6 ) - ب : چون تو ( 7 ) - ب : - از ما ( 8 ) - ب : عزيزان ( 9 ) - الف : شتاسيم ( 10 ) - ب : مر شمايان را ( 11 ) - ب : ديگر اين مار تا زمانى كه حيات است ( 12 ) - ب : دانيد ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - ب : - نياز ( 15 ) - ب ، ت : تسليم كرد ( 16 ) - ب : سعبان ( 17 ) - ب : - مبارك